نگرانیهای ما

سلام دوستان عزیز.

 ما همچنان در انتظار مدیکال هستیم . البته حقیقتش رو بگم خیلی هم عجله نداریم .  خوب خیلی کار داریم و خیلی چیزها هست که دوست دارم تا ایران هستیم یاد بگیرم.  همسرم که مشغول آماده شدن برای آیلتس هست و من هم به کلاس زبان می روم . برنامه مان این است که بعد از اینکه همسرم آیلتس گرفت فرانسه را ادامه بدهد تا اگر در مونترال ماندیم مشکلات کمتری داشته باشیم. و اگر هم در ایالت دیگری بودیم که بالاخره دانستن زبان فرانسه یک امتیاز محسوب می شود. البته اگر پروسه مان طولانی شد برنامه من هم همین است.

نمی دانم شما هم همین احساس را دارید یانه؟ یک جورایی فکر میکنم  دارم از نو متولد می شم. یه حسی مثل مردن و دوباره زنده شدن . دلم می خواد وقتی از ایران  میرم تمام تلاشم رو برای یاد گرفتن همه چیزهایی که همیشه دوست داشتم کرده باشم.

. همیشه به این فکر می کنم که خوب بالاخره ما در ایران چیز هایی را میدانیم که خوب عموما همه می دانند .  یا مثلا اطلاعات عمومی خوبی داریم ولی د ر کانادا اگر پسر من از من پرسید مامان  فلان رود خانه به کجا می ریزد و من ندانم چه احساسی پیدا می کنم؟  یا فلان استان چه محصول مهمی دارد و من ندانم و هزارو یک سوال دیگر که شاید من پاسخی برایشان نداشته باشم . به خاطر همین تا آنجا که می توانم دوست دارم چیز های بیشتری یاد بگیرم . انهایی که بچه دارند احساس من را بهتر می فهمند. یه حس عجیب و کمی دلهره اور. !!

ولی خوب شیرینی مهاجرت هم به همین دلهره هاست بالاخره همیشه باید از خیلی راحتیها گذشت تا به آنچه می خواهیم برسیم.  

همه به من می گویند فکر خودت باش  . پسرت به راحتی خودش رو با شرایط وفق میده. ولی من همیشه به این فکر می کنم که وقتی از من خواست که به خانه پدر بزرگش برود من باید چه طور او را متوجه دوری بکنم؟ یا چه قدر طول می کشد دوستانی را پیدا کنیم که بتوانیم با آنها رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم.. تنهایی چه قذر طول می کشد؟؟ اگر بخواهیم دو باره برگردیم چه؟ آیا دوباره عادت کردن به این محدودیتها که هر روز بیشتر هم می شود برای ما آسان خواهد بود یا نه؟؟

اینها دغدغه های من است که تقریبا هر شب به آنها فکر می کنم. ولی نه می توانم از تجربه های دیگران استفاده کنم و ونه خودم می توانم راه حلی برایشان پیدا کنم.

 ولی خوب ما تصمیم داری تمام تلاشمان را بکنیم تا بتوانم به آنچه می خواهیم برسیم .  امیدوارم روزی نتیجه این سختیها موفقیت فرزندم در اینده باشد و داشتن آرامشی برای او که ما هیچوقت  نه در کودکی ونه در بزرگسالی آنرا نداشتیم.

 به امید خدا.

شاد باشید

 

سلام دوستان عزیز .

 یکی از دوستان از من پرسیدند که معلم همسرم چه کسی بودند؟ باید بگم که  همسرم در دوره های فشرده آموزشگاه قطب راوندی  شرکت کرده بود که به نظر من از آموزشگاههای دیگر قویتره و متد قفله رو تدریس می کنند که سخت هست ولی خیلی زود آدم رو راه مِی اندازه و دو سه جلسه هم با خانم برادران کلاس داشت.

از آموزشگاههای دیگه که به نظرم خوب هستند یکی مجتمع فنی هست که متد کنکسیون رو تدریس می کنند و کیش ایر که کفه رو تدریس می کنند که ساده تر هستند ولی به اندازه قفله سریع ادم رو جلو نمی اندازند. 

من خودم دو ترم کنکسیون و سه ترم قفله خوندم البته با معلم خصوصی.

راستی یادم رفت بگم که همسرم در دورههای فشرده قطب شرکت کرده بود که هر جلسه 4ساعت بود و  شعبه خ قایم مقام هم میرفت.و تقریبا یک کتاب قفله رو خونده بود و دو سه سال پیش هم 4 ترم کفه در آموزشگاه کیش ایر  خوانده بود.

ودر مورد سوال آمیگوی عزیز باید بگم که  38 رشته مربوط به فدرال هست ولی ما از طریق استان کبک اقدام کردیم وچون در این روش زبان فرانسه اهمیت دارد حتما مصاحبه هست مگر در موارد خاص که ویو می کنند. راستی به خاطر پیشنهاد وکلا سطح زبانتان را خیلی بالا نزنید. آخه اونها فقط یک عدد رو برای امتاز آوردن می زنند  ولی شما خودتون می دونید که چند مرده حلاجید.

امیدوارم همه موفق باشید

دوستان در کانادا وایران

سلام دوستان عزیز . بعضی از دوستان به من لطف کردند و برام کامنت  گذاشتند .من باید بگم که خوب در واقع خیلی ذوق زده شدم. راستش رو بگم من فکر نمی کردم به این زودی  اینهمه دوست مهربان پیدا کنم.

خوب فقط یک چیزی برای من جالبه . ما همه به هم می گیم که امیدوارم در کانادا همدیگر را ببینیم. یا در آنجا دوستان خوبی باشیم.

 مثل اینکه همه ما دوست داریم در یک جای آزاد همدیگر را ببینیم . من خودم هم برای همه  همین را می نویسم.

 ما همه میدانیم که اینجا همیشه نزدیک شدن به هم با ترس و لرز است. همیشه می ترسیم حرفی که زدیم باعث رنجاندن کسی بشود یا باعث ایجاد مشکلی برای خودمان.  تا حالا بهش فکر کردین؟  من که هر وقت هر جا راحت صحبت کردم همه به من تذکر دادند که مثلا " مگه تو نمی دونستی که شوهر عمه مادر فلان یا پسر خاله مادر بهمان این شغل را داره  یا این صفت رو داره "

 آخه بابا من چه طوری باید اینقدر حضور ذهن داشته باشممتفکر.

ولی جالبه که اگر همان آدم به اصطلاح ملاحظه کار رک بهت تیکه پروند باید خودت رو بزنی به بی خیالی و نشنیدن آخه فقط تویی که دایم میگی آدم رکی هستی و راستش راستش میگی.!!

 ما که سر در نیاوردیم ولی احتمالا دلیل اینکه همه برای هم می نویسیم که آنجا دوستهای خوبی می شویم  باید یک همچین چیزهایی باشد.

وای که چقدر از محافظه کاری متنفرم."  خانه هایی با  دکوراسیون های کمرنگ و همه پسند عمدتا کرم و قهوه ای. لباسهای همه پسندو حرف زدن همه پسند و رفتار اجتماعی  حکومت پسند. حالا تصور کنید که من نه همه چقدر خوشحالند وهمه چی چقدر آرومه.

تازه یادم رفت بگم تند وتند به بچه هامون هم میگیم  خوب باش تا همه دوستت داشته باشند!!!!

خدا کند ما هم یک روز ببینیم که می تونیم راحت دو کلمه حرف حساب  بزنیم و چهار تا دوست پیدا کنیم که از حرف زدن باهاشون نترسیم.

حالا حکایت ما شده حکایت طوطیه اون خانومه که رفت یک طوطی سخنگو خرید  اما روز بعد طوطی را به مغازه برگرداند و به صاحب مغازه گفت که طوطی حرف نمی زند. صاحب مغازه گفت که آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطیها عاشق آینه اند. آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.

آن خانم رفت و یک آینه خریدو رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطی هنوز حرف نمی زد . فروشنده گفت: نردبان چی؟ طوطیها عاشق  نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت. اما روز بعد باز هم آمد و گفت که  طوطی حرف نمیزند  

فروشنده گفت که آیا طوطی شما  در قفسش تاب دارد ؟ نه؟! خوب بخاطر همین حرف نمیزند مشکل همین است . به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند شروع به حرف زدن می کند..

آن خانم با بی میلی یک تاب هم خریدو رفت.

 وقتی آن خانم روز بعد  وارد مغازه شد  چهرهاش کاملا تغییر کرده بود . او گفت" طوطی مرد!"

 

 صاحب مغازه یکه ای خورد و پرسید: واقعا متاسفم آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟

 آن خانم پاسخ داد " چرا !درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی از من پرسید که مگر در ان مغازه غذایی برای طوطیها نمی فروختند؟

حالا ماهم دوست و دکوراسیون آزا  دی اجتماعی و تاب و آینه مون هم که درست شه. یکی بگه با این همه تعدیل نیرو ی کارخونه ها و  حقوق های عقب افتاده و فکر نان و غذا چه کار کنیم.  با این همه جوان بیکار چه کار کنیم ؟. با بی بنزینی چه کار کنیم ؟ ما که تازگیها نفت  به جای اینکه بیاد تو سفرمون  مستقیم اومده تو آب لوله کشیمون و  آخر شبها  اگر یک لیوان آب از شیر بریزی و بو کنی فکر میکنی برات همبن الان سفارشی از آبادان آوردند. ( راست میگم کبربت گرفتم روی آب  روی آب آتش گرفت.) حال بخندید نیشخند.

 آخه حکایت مردم ایران شده نون بدو آب بدو مردم هم به دنبالش بدو.

 شاد باشید خدا حافظ.

 

امروز تصمیم گرفتم براتون یک داستان جالب بنویسم  که یک کم از حال وهوای مصاحبه بیرون بیایید.


مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام مدت زندگیش او  همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند برای پیدا کردن کرمها و  حشرات  زمین را می کند و قدقد صدا می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن  بسیار کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب پیر شد.

 روزی پرنده ای باعظمت را بالای سرش در آسمان بر فراز ابری دید. او با  شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد

 عقاب پیر  بهت زده نگاهش کرد و پرسید "این کیست؟"

 همسایه اش پاسخ داد" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است وما زمینی  هستیم"

عقاب مثل مرغ زندگی کرد ومثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.

شاد و موفق باشید.

عقاب باشید.

توضیحاتی در مورد مصاحبه

سلام دوستان عزیزم.

یک سری توضیحات رو که به نظرم لازمه براتون می گم . بعضی از خواننده های وبلاگم در نظر های خصوصی گفته بودند که خیلی مختصر ماجرای مصاحبه رو نوشتم .و باید با توضیحات بیشتری می نوشتم . راستش رو بخواهید قبل از مصاحبه وقتی خودم  ماجراهای مصاحبه بقیه بچه ها رو می خوندم  خیلی استرس پیدا می کردم و معلمم دایم می گفت اینها رو نخون  چون استرست بیشتر میشه  ولی من واقعا نکات زیادی رو از وبلاگها  یاد گرفتم  که حقیقتش  خیلی هم کارآمد بودند ولی وقتی زیاد و با ذکر  جزییات بودند (واقعا یادم هست ) که  قلبم  تند تند میزد و بارها صحنه از پله پایین رفتن  وداخل شدن به سفارت و نگاه آفیسر رو تجسم می کردم (مخصوصا ترس از مکابا دایم در من شدت می گرفت) و دایم می تر سیدم که او  آفیسر ما باشد.

بخاطر همین  هم نمیخواستم که خیلی  ریز ریز همه چیز رو بنویسم و راستش رو بگم نمی خوام که بگم که اصلا نباید بتر سید و استرس نداشته باشید بلکه واقعا  مصاحبه سخت هست ولی باید باید  باید خونسرد باشید فقط همین.  در روزهای آخر قبل از مصاحبه دیگر  رفتن به کانادا برای ما آنقدر مهم نبود بلکه فقط اصرار داشتم که در مصاحبه قبول شویم (مخصوصا برای حالگیری خانم X در دفتر وکیلمان) چون باور کنید با بچه کوچکی که دایم میخواهد دفتر وکتاب آدم رو پاره کند و تا بخواهی درس بخونی  بیاد بازی کنه یا شیر بخواد یا پی پی  کنه یا هزار تا دسته گل برات  آب بده  فرانسه یاد گرفتن خیلی مشکل میشه. تازه من همون موقع در حال جمع آوری اطلاعات در مورد شهرمای مختلف کانادا هم بودم .و هر روز به تمام  سایتهای مربوط سر میزدم .ولی فقط سعی کردم از خیالبافی در مورد زندگی در کانادا ( حالا چه خوب چه بد ) بیام بیرون و فقط به مصاحبه فکر کنم . چون حدود دو سالی به مهاجرت کاملا فکر کرده بودم. اما واقعا آماده شدن برای مصاحبه هم سخت بود. مخصوصا که شنیده بودم آفیسر ها به ایرانیها در مورد زبان و سابقه کار خیلی سخت میگیرند.ولی خیلی هم این طور نبود باور کنید آنها هم متوجه صداقت میشوند. ودر مورد زبان هم که به نظر من سخت گیری در کار نبود. باور کنید که وقتی آقای پواسون به همسرم گفت سطح زبانش در حد فرانکو فون هست خیلی خوشحال شدم .هر چند از خودم چیز زیادی هم نپرسید .

 بالاخره آفیسرها هم انسان  هستند . انها هم می دانند که ایران مملکت بسته ای است و ما  علی القاعده در عمرمان ممکن است اصلا یک  فرانسه زبان  هم ندیده باشیم  و طوری صحبت می کنند که ما هم بفهمیم . فقط سطح زبان را نباید آنقدر بالا زد که توقع آفیسر بالا برود و و بخواهد واقعا سطح زبان را تععین کند چون او برای امتحان زبان آفیسر نشده .!

 همه به ما گفتند که آن خانمی که در اتاق کناری ما بود خیلی مهربان است ولی مثلا یکی از دوستان ما می گفت  که تا گفته اند بچه کوچک دارند پرسیده که در غذایش چی میریزی و چه طوری برایش سوپ درست می کنی؟ حالا تصور کنید شما یک عالم  جواب سوالهای مهاجرتی اماده کردی که باید یکدفعه شروع کنی به اموزش آشپزی به زبان فرانسه!!

 بنابر این خیلی برای خودتان از پیش جواب آماده نکنید من که انقدر  جمله  ست ان پیی تقه دولوپه رو گفته بودم که پسرم دایم در خانه راه میرفت و میگفت دولوتوپه!!

 قهقههdevelotoopeh

همسرم هم که اصلا جواب آماده نمیکرد و میگفت اینطوری دیگه استرس فراموش کردن جوابهای از پیش تعیین شده رو ندارم

 و ریلکس ترم . خلاصه اینکه هرکس روشهای خودش رو داره . وبهتره که هر جور خودتون راحتید برای مصاحبه آماده بشید. راستش رو بخواهید فقط ما ایرانیها انقدر استرس داریم مثلا  من یک زوج لبنانی را دم در دیدم که واقعا ریلکس و راحت بودند . جان کلام اینکه تلاشتان را بکنید و به خدا توکل کنید ولی خونسرد باشید

شاد باشید
لبخند 

روز مصاحبه

مصاحبه

مصاحبه ما  ساعت 10 در سفارت بود و از هتل تا سفارت فاصله چندانی نبود ولی ما تصمیم گرفتیم  با تاکسی هتل برویم. من یک کت و شلوار مشکی ویک تاپ مشکی پوشیدم . از بس از همه شنیده بودم آفیسرها روی خانمهای ایرانی حساسیت دارند حتی برای عروسی برادرم هم موهایم را مش نکردم.  و فقط هایلایت فندقی از موهام در آوردم. یک کفش پاشنه کوتاه هم پوشیدم.

تازه موهای من فره ولی ترسیدم ژل بزنم و فرفری برم بنابراین یک ساعت سشوار کشیدم. تا موهام صاف شد. کت و شلوارم هم خیلی رسمی نبود ویقه راه راه ریز داشت . یه کمی هم ارایش کردم. خیلی معمولی. همسرم هم کت و شلوار سرمه ای با پیراهن یاسی خیلی روشن.و کراوات سرمه ای راه راه. هر دو با استرس زیاد و قیافه آرام راه افتادیم . 10 دقیقه بعد سفارت بودیم. تقریبا 20 دقیقه زودتر رفتیم.

جلوی در ورودی  موبایلهایمان را تحویل دادیم. همانجا یکی از همکلاسیهای همسرم را دیدیم که به همراه همسرش از مصاحبه می امدند. تا سلام کردیم  گفتند خدا کند گیر این اتاق وسط نیافتید. یه مرد خیلی بد اخلاقه و ردتون میکنه. 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما رو ده بار برده وآورده و مشروطیم. ( ناگفته نماند که در اون دو سه روز در هتل وسفارت فقط دو نفر در سفارت و یک نفر در هتل قبول شده بودند.)

ما هم با ترس ولرز رفتیم داخل. خانمی پشت یک باجه کوچک نشسته بود که همسرم خودش رو به فرانسه معرفی کردو گفت که ما وقت مصاحبه داریم. او هم به ما یک فرم داد که به زبان فرانسه پرش کردیم. همان موقع یک خانم و آقا امدند بیرون که خدا رو شکر قبول  هم شده بودند . ما هم تبریک گفتیم

و منتظر ماندیم. واقعا خیلی نگران بودیم .تا اینکه آقای بلند قدی آمد و خیلی جدی اسم ما را صدا کرد  و سلام کردیم  ودست دادیم. البته خیلی خونسرد و با لبخند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وبعد ما را به اتاق وسط !! یا همان باجه شماره 1 راهنمایی کرد و گفت منتظر بمانید. باید اعتراف کنم که خیلی تند حرف میزد و خیلی هم جدی حرف میزد. ولی من احساس کردم در برخورد اول دید خوبی نسبت به ما پیدا کرد.(چه از خودراضی )

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


بالاخره رفتیم داخل و منتظر شدیم  و آقای ژان  لوک پواسون ( آن طور که روی میزش نوشته بود)داخل شد. و بعد خود را معرفی کرد وتوضیح داد که میخواهد از ما سوا لاتی مرتبط با شغل وتحصیلاتمان و دلایل مربوط به مهاجرت به کبک بپرسد.   .اول  از همسرم پاسپورتها رو خواست وهمسرم از قسمت زیر شیشه  پاسپورتها رو تحویل داد. بعد هم خیلی آرام هر سه رو نگاه کرد . بعد از همسرم پرسید  که  کجا کار  می کند ؟ همسرم هم گفت در یک شرکت آلمانی کار میکند که فکر می کنم تاثیر مثبتی داشت.  بعد هم نامه های سوابق کار همسرم رو یکی یکی چک کرد که چون همسرم چند سال پیش هم در یک شرکت آلمانی کار میکرد بنابر این اقای پواسون خیلی سختگیری نکرد. وبعد از من پرسید که کجا زبان فرانسه یاد گرفتم ؟ و من گفتم چون بچه کوچیک دارم با معلم خصوصی یاد گرفتم .  واو سن پسرم رو پرسید .ومن هم جواب دادم . بعد گفت فکر میکنی بتوانی در کبک کار کنی و من هم گفتم که من میتونم مثل ایران نقاشیهایم را بفروشم (فکر کنم که در ابتدا گفتم که نقاشم) و بعد پرسید که فکر می کنی از نقاشی پول در میآد ؟ که من هم گفتم بله  مثل ایران سعی میکنم.

بعد پرسید چه نقاشیهایی  میکشم که من گفتم همه  چیز .پرتره و...  . البته همسرم می خواست پرینت نمونه کارهام رو که به پیشنهاد وکیل آماده کرده بودیم رو نشون بده که من از زیر میز دستش رو گرفتم. نمی خواستم تا ازمون نخواسته چیزی نشونش بدم.

بعد از همسرم پرسید که فکر می کند که می تواند کاری پیدا کند؟ که همسرم تمام سرچهایی رو که از امپلوا کبک در اورده بود رو نشون داد و در مورد رشته خودش و نرخ بیکاری تا سال 2012 توضیح داد و گفت با این  پیش بینی ها دید مثبتی دارد که  تعجبا ما دیدیم که آقای پواسون یک لبخند ملیح زدچون تا اینجا از اون برخورد دلگرمکننده که من در وبلاگها خونده بودم اصلا اثری نبود.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد به انگلیسی پرسید که پروژتون چیه.؟ وهمسرم هم مفصلا دلایل مهاجرتمون رو گفت و چند تا کلمه هم فرانسه اشتباهی به جای انگلیسی گفت که مشکلی هم نبود (ولی من حسابی ترسیدم چون از وقتی شروع به خواندن فرانسه کرده بودم  انگلیسیم خیلی ضعیف شده بود.و فکر کردم الان از من هم میپرسد.  باور کنید دعا کردم نپرسد)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته با یک لبخند ملیح و  دلی آرام و قلبی مطمین ! به صحبتهای همسرم ووموسیو پواسون گوش فرا دادم. نمی دونم این چه خاصییتیه  که من وقتی خیلی هول میشم خیلی خونسرد به نظر میام و عمرا اقای پواسون  نمی دونست من دارم از ترس میمیرم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته از فرانسه حرف زدن همسرم هم خیلی تعجب کرده بودم .آخه هرچه قبلا به همسرم می گفتم که در مورد  سوالهای احتمالی برام فرانسه حرف بزند طفره میرفت ولی بعدا گفت که می خواسته سورپرایزم کنه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخه خیلی تند و حرفه ای  حرف میزد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

. وبا توجه به اینکه خیلی کم حرفه من  راستی سور پرایز شدم . اخه هیچوقت فارسی هم انقدر حرف نزده بود . تند و پشت سر هم!

 راستی تا یادم نرفته بگم که همون اول ترجمه مدارک رو یک به یک خواست که همسرم به او داد. راستی ما یک کیف  هم (از همین کیفهای پاپکو ) داشتیم که تمام مدارک را به ترتیب وبا سر برگ در آن دسته بندی کرده بودیم . آخه می دونید واقعا تاثیر داره که وقتی مدارک رو خواست سریع ومرتب باشید اگر گیج و دستپاچه پاشید  بالاخره تاثیر منفی دارد.

بعد از اینکه همسرم حسابی توضیح داد که چرا کبک رو انتخاب کرده و گفت که پدر و مادرش سال پیش اونجا بودند و از اونجا خیلی تعریف کرده اند. که ظاهرا اقای پواسون متقاعد شد.

در آخر به ما گفت که ما قبول شدیم  و تا سال دیگه به کبک میآییم( البته خیلی جدی و رسمی ) من و همسرم از خوشحالی داشتیم بال در می آوردیم و از زیر میز دست هم رو گرفتیم .در واقع خوشحالیمون رو مخفی کردیم .(که فکر نکنه حالا خبریه)

بعد اقای پواسون مانیتورش را رو به ما برگرداندو دو تا سایت رو معرفی کرد و بعد هم گفت که برامون پرینت میگیره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  وبیرون منتظر باشیم.

واقعا خوشحال بودیم . فکر میکردم یک بار خیلی سنگین رو از روی دوشم برداشتند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

باور میکنید حالا که چند ماه گذشته و دارم اینا رو مینویسم فکر می کنم خواب دیدم.

احساس عجیبی بود وقتی بیرون آمدیم سریع به پدرشوهرم و معلم فرانسم  زنگ زدیم. و به مامانم خبر دادیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.خیلی احساس خوبی داشتم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی.

حالا بعدا جزییات بیشتری براتون می نویسم.

شاد باشید

سفر به سوریه

سلام دوستان عزیز .

مصاحبه ما  روز در مهرماه بود. 8 مهر هم عروسی برادر کوچکم بود و من هم تنها خواهر حالا حال من را حدس بزنید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.از اضطراب داشتم میمردم. همسر من مهندس مکانیک است و با سطح زبان انگلیسی و فرانسه 8 قرار بود نفر اصلی باشد و من هم با سطح زبان انگلیسی و فرانسه 6 و لیسانس حسابداری نفر  فرعی! باشم.

ما   چون بچه کوچیک داریم  من نمیتونستم کلاس برم و فقط یک ترم آموزشگاه برنا رفتم که حسابی سرکیسه مون کرد. خلاصه من از خرداد ماه با معلم خصوصی  فرانسه کار میکردم .وهمسرم هم چند ترم کلاسهای فشرده  قطب راوندی رو میرفت که خداییش خیلی عالی بود  وچون تقریبا همه برای مصاحبه کبک می آمدند ما در جریان مصاحبه ها بودیم .خانم جلالیان استاد خودم هم که از بس کارهای تشکیل پرونده شاگرداش رو انجام داده بود. دیگه حسابی از سوالات مصاحبه ها اطلاع داشت و من را حسابی از لحاظ روحی آماده کرده بود. القصه  چند روز مانده به مصاحبه  وکیلمون گفت باید یک بار مصاحبه امتحانی بشیم. همسرم یک روز رفت که خیلی عالی بود .آممما اونروزی که من رفتم!.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حسابی جا خوردم. چون ننر خانوم با یک لهجه غلیظ پاریسی شروع به صحبت کرد که من کاملا غافلگیر شدم چون خیلی هم تند صحبت میکرد .وبعد هم با لحن خیلی بدی گفت که خیلی بد بود وبا این وضع ردید.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من هم حقیقتش خیلی ناراحت شدم . انجا خیلی خودم رو نگه داشتم ولی تا بیرون اومدیم زدم زیر گریه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.راستش بیشتر از همسرم خجالت کشیدم و میترسیدم همه زحماتمون بر باد بره .حالا هرچی به من دلداری میداد فایده نداشت. واقعا اگر بچه کوچیک نداشتیم ومن میتونستم کارها رو انجام بدم  هم کلاس گروهی میرفتم هم احتیاجی به وکیل نداشتیم(به قول اقای ایران کانادا صندوق پستی) .که اینقدر هم حالمون رو بگیره. باور کنید همسرم رزومه ها رو هم خودش نوشت. من سابقه کار حسابداری نداشتم ولی براحتی می توانستیم از شرکت اقوام خیلی نزدیکمان سابقه جور کنیم ولی اینکار را نکردیم تا دیگه علاوه بر استرس مصاحبه دیگر استرس دروغگویی هم نداشته باشیم . خلاصه خانم جلالیان به من دلداری داد و گفت آفیسر ها شمرده تر صحبتد میکنند . نگران نباش.

بعد از عروسی برادرم که واقعا من هیچی ازش نفهمیدم. روز جمعه با پرواز ایران ایر راهی سوریه شدیم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ما هتل رو از ایران خودمون رزرو کرده بودیم.تازه شبی حدودا 100هزار تومن ارزونتر از آژانسها. تور هم نمیخواستیم چون هم همسرم مرخصی نداشت هم اگر رد میشدیم دیگر تحمل انجا غیر ممکن بود.هتل ما هتل روتانا بود که مصاحبه ها هم آنجا انجام میشد. ولی مصاحبه ما در سفارت بود.یک سوییت یکخوابه بسیار تمیز شبی 250هزار تومان.

چون ما بچه کوچیک داشتیم خیلی تمیزی برایمان مهم بود که خداییش هتل تمیزی بود.حالا حال ما را با یک پسر بچه شیطون 2ساله تصور کنید.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بالاخره روز مصاحبه فرارسید.مصاحبه ما ساعت 10 در سفارت بود. شب قبل هرکاری میکردم خوابم نمیبرد.همسرم هم که کلا ادم ساکتی است. از شدت استرس دیگه ساکتتر هم شده بود.

حالا بقیه اش رو براتون در پست بعدی می نویسم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شاد باشید

امروز مثلا میخواستم پسرم رو با اسمهای کانادایی اشنا کنم. کارتهای بازیشو آورده بود که عکس دو تا پسربچه خارجی روش بود. میگه مامان اینا کین.؟میگم اینا الک وجرج هستند.    میگه ملک و برج .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میگم اره مامان ملک وبرج. حالا شما بگید من باید چطوری به یک بچه دوساله یادبدم  به الک نگه ملک؟!

فردا براتون از سوریه و ماجرای مصاحبه با اقای پواسون در سفارت را مینویسم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



سلام دوستان عزیزم این اولین پستیه که براتون میگذارم. خیلی وقته که این وبلاگ رو درست کردم ولی وقت نداشتم اونجور که دوست داشتم بنویسم. ما هم مهاجریم و منتظر مدیکال. بعد براتون مفصل در مورد روز مصاحبه در دمشق مینویسم