آموزش فرانسه و امور مهاجرت

سلام دوستان عزیز

 چند روزه که پسرم رو میبرم مهد کودک . سیستم جذب این مهد کودک اینجوریه که یک ماه باید با بچه بریم تا آروم آروم  به محیط عادت بکنه .مثلا قراره نیم ساعت پیشش بمونم ولی چون از من جدا نمیشه مجبورم دو سه ساعتی بمونم. امیدوارم خوب باشه  مجبورم قبل از رفتن به کانادا به مهد کودک رفتن عادتش بدم چون اونجا مجبورم بفرستمش مهد بهتره اینجا که همزبونش هستن به جمع بچه ها عادت کنه و اونجا فقط مشکل زبان داشته باشه . البته در این مهد فرانسه و انگلیسی هم آموزش می دهند  ولی خوب سن پسر من خیلی کمه ومن ازش توقع چندانی ندارم در حد آشنایی خوبه. حسابی مشغولم هفته ای سه روز که کلاسهای فشرده زبان انگلیسی میرم بقیه اش هم که پسرم رو می برم  مهد.

تازه خبر اینکه امروز با خانم جلالیان استاد زبان فرانسه  ام صحبت می کردم چون ایشون کارهای تشکیل پرونده بچه ها رو از اول  تا مصاحبه خودشون انجام می دادند وهمه سرچها رو براشون انجام می دهند وخوب اطلاعات خیلی کاملی هم دارندمی گفتند باز هم همه بچه های شیمی و آمار پیشتاز مدیکالند و خدا رو شکر پروسه شون سریعتر از بقیه طی میشه.

کاش این وکلای مهجرت یا همون مشاورها انقدر احساس مسیولیت داشتند برای خود ما که وکیل داشتیم که خیلی از کارهارو خانم جلالیان انجام دادند و چون همسن و سال هم بودیم دوستی خوبی هم بین ما شکل گرفت که خدا رو شکر هنوز هم ادامه داره. ایشون  یک سوم وکیلها مبلغ تعییین می کنند و چون فوق لیسانس زبان فرانسه هستند تمام شخشها رو خودشون انجام می دهندو خوب میدونید که یک سرچ کامل و جامع چه تاثیر مثبتی روی آفیسر داره... چون خیلی از بچه ها از من شمارشون رو خواستند  من با اجازه خودشون شمارشون رو بهتون می دم و فکر میکنم که واقعا  اگر کسی خودش وقت نداره کارهاش رو انجام بده بهتره سراغ این دلالهای مهاجرتی نره و کار رو  دست کسی بسپره که لا اقل از ماجرا سر در میاره  و میتونه همه جوره کمک کنه  اون هم با هزینه خیلی کمتر و دلسوزی خیلی بیشتر .کل هزینه ای که خانم جلالیان  با کلاسهای زبان دریافت می کنند  دو میلیون و پانصد هزار تومنه .  و البته ترانسفر مالی رو هم خودشون انجام می دهندوالبته آموزش زبان جدا هم  مخصوص مصاحبه دارند که جلسه ای بیست و هفت هزار تومنه  .  مشاوره هم که رایگانه .این هم ادرس دفترشونه :یوسف آباد خیابان فتحی شقاقی نرسیده به میدان سلماس پلاک  صدو هفت واحد شش طبقه سوم. این هم شمارشون

 09377954054

خوب این هم از این

تا درودی دیگر بدرود

چه خبر

دقیقا همین الان که من پست می نویسم و تخمه ژاپنی می شکنم باز هم بحث مهاجرت مطرحه ... باز هم در مورد قیمت خونه اجاره ای  در مونترال حرف می زنیم و باز هم من همه چیزهای جدیدی که توی وبلاگها خوندم رو برای همسرم تعریف می کنم  مثلا آقای ایران کانادا دکتری رو شروع کرده .. بچه اش امروز رفت پیش دبستانی ...نلی و باسی رفتن ونکوور... اقای اعترافات در مورد  مونترال چیا گفته و....

القصه ما همچنان منتظر و بی خبر .وکیلمون هم گفته که  کسانی که با اقدام کرده اند یه کمی پروسه شون طولانی تره ولی برای کسانی که کمی دیر تر از ما اقدام کرده اند چند تا از مدیکالها اومده...خوب حالا این رو بگذارید کنار بلا تکلیفیهای دیگه و حال ما رو بفهمید ... خداییش می تونیم بدون فکر کردن به این موضوع تصمیمی بگیریم.راستی یکی از دوستای ما همین روز ها ویزاش میاد باعث مسرته

 

 

پی نوشت: راستی کسی ادرس سایتی رو که میتونیم پرونده مون رو چک کنیم می دونه لطفا برام بنویسید

بعد از مدتی...

سلام دوستان عزیز

مدت زیادیه که چیزی ننوشته ام ..نمی دونم چرا؟ خوب در مورد مهاجرت که اتفاق جدیدی نیفتاده و ما همچنان زبان می خونیم و منتظر مدیکالیم ولی خوب چند تا از دوستانمون که رشتشون شیمی بوده و آمار در عرض 7 ماه هم به مصاحبه دعوت شده اند و هم مدیکالشون اومده که خوب البته جای خوشحالی داره. خوب بعد هم که من همه وبلاگهای مرتبط رو می خونم که خوب همه همین طور مثل ما هستند. ولی از اونوریها دیگه خبرهای جالبی نیست . بعضی ها که مثل کارنو و مرجان  خداحافظی کردندو بعضیهای دیگر هم طوری می نویسند که خدایی ما فکر می کنیم که اینها از اول در تورنتو و مونترال زندگی می کرده اند و هیچ چیز جذابی در اونجا وجود نداره که بنویسند.

 یه خبر بد هم در مورد رضا و سان شاین عزیز داشتیم که واقعا ناراحتم کرد ویه کمی هم مارو ترسوند . نمی دونم  ولی ما هممون دلمون می خواد که از کانادا هیچ بدی نشنویم ! واقعا اینطور نیست ؟... ما همه داریم زندگیمون رو می گذاریم و داریم می ریم یه جایی که باید همه چیز رو از صفر شروع کنیم ..دلمون می خواد اونجا دیگه مدینه فاضله باشه و توش  از این اتفاقها نیفته ولی زیر این آسمون آبی همه جور آدمی  پیدا میشه... حتی دزد تو کانادا...

همون روز نظرات وبلاگ رضا رو می خوندم  می دونید قضاوتها خیلی جالب بود ..بعضیها حتی یکی دو تا از کانادا منفی نویس ها رو متهم کرده بودند... واسه من جالبه که یکی از همین عزیزان کسی بود که  تو نظرات وبلاگ یکی از مهاجرها نوشته که بود که منفی نویس مورد نظر تو ایران زندگی میکنه و چون به کانادا راهش ندادند این بدیها رو در مورد اونجا می نویسه ولی پای تهمت که وسط میاد میگن  دزد رو بگیرید که خود منفی نویس لا مذهبشه!!

 نمی دونم کی بالاخره ما دست از این بد بینیها و تهمتها  برمیداریم ..هنوز نرفته میگیم دزد می تونه هموطن ما باشه ولی سیاه پوست کانادایی نیست!!

 حالا اگه کسی به همسایهمون ناسزا بگه اینقدر بهمون برنمی خوره که یکی به سنجابهای یخستان!!

 من هم دوست دارم برم واسه رفتن روز شماری می کنم و تموم تصمیمات مهم زندگیم به رفتن بستگی داره ولی قرار نیست به همین زودیها انقدر بد بین بشم...

اینجا خیلی چیزها می بینم که دلسرد میشم و هر روز میگم که خوب شد این کاررو کردم .. مثل رفتار محترمانه اقایان پلیس  رانندگیها  حرفهای عجیب و غریبی که تازگیها پشت فرمون نثار آدم میشه و... ولی باید یادم باشه که مال اینجام ..خاکم از اینجاست..

 وقتی افطار میریم خونه پدریم که هنوز توی کوچشون خونه های ویلایی هست و درختهای بزرگ وهمسایه هایی که همدیگه رو میشناسن..هنوز صدای اذان از مسجدش میاد و هنوز هم صدای شادی بچه ها رو میشه حتی پس از گذر زمان  از لابلای آجرهای دیواراش شنید  خیلی دلم تنگ میشه... خیلی  خیلی .. حتی هنوز که نرفتم وقتی میرم و میبینم  مامانم سفره افطار رو چیده  و منتظر ه که یکی از ما از در بیاییم تو  نمیدونید که چقدر به ماه رمضان سال بعد و سالهای بعد فکر می کنم ... نمی دونم باز هم اون بشقاب گل سرخی  پر از سبزی رو می بینم   باز هم همون نگاه مهربون و منتظر که همیشه شاده و منتظره که ما وقتی افطاریمون تموم شد بگیم مامان  خیلی چسبید.. مرسی رو.....

نمدونم .. . اما وقتی به افطار بی ربنا ... به سریالهای بی مزه ... به همه اتفاقهای بی خاطره وهمه چیزهایی که دیگر انگار به ما تعلق ندارند ... فکر میکنم  می بینم دلم کنده شده ... می بینم  دیگه هیچ چیز من رو شاد نمی کنه  نمی دونم اونجا هم همینطور هستم یا نه ولی دلم نمی خواد وقتی پسرم همسن من شد این جوری باشه که منم.

یه ر وز توی کلاس زبان قرار شد در مورد کارهای مهیجی که دلمون میخواد انجام بدیم صحبت کنیم  باور می کنید که هیچ کس هیچ کاری نمی خواست بکنه ؟! استادمون می گفت این  سوال  رو تو هر کلاسی پرسیده هیچ کس جوابی نداشته ... خوب معلومه ذهن ما طوری تربیت شده که همیشه باید یادش باشه که حق نداره هیچ کار خارق عادتی انجام بده  همیشه باید بدونه که حق نداره ...همین .

دوست ندارم پسرم این طوری باشه ...دوست ندارم اگه نمره ریاضیش بیست بود بره رشته ریاضی ...اگه دلش خواست یه روز بره  یک کار عجیب بکنه من فکر کنم به فکر من نیست یا اگه خواست از کشورش بره همه فکر کنن به پدر و مادرش بی وفایی کرده و وطن فروشه... دلم میخواد...

ای خدا کمکم کن ... دلم نمیخواد یه روز پشیمون بشم....