سلام دوستان عزیزم.
از اینکه لطف کردین وبرام کامنتهای محبت آمیز
گذاشتید خیلی ممنونم.ما خوبیم یعنی راستش رو بخواهید بد نیستیم. اوضاع خوبه
اینجا.بر عکس ایران کارهای اداری خوب انجام میشه و باسرعت ولی باقی قضایا مثل
التیام دلتنگیها ودوست پیدا کردن در دیار غربت
خیلی کند.
وقتی ایران بودم و می خوندم که بعضی ها مونترال
رو با تهران مقایسه می کردن یا مثلا می
نوشتن خیابونها کثیفه می گفتم خوشی زده زیر دلشون ولی الان با توجه به اینکه فصل
مزخرفیه و درختها سبز نیستن که من بخوام از لحاظ طبیعت و این حرفها مقایسه کنم
باید بگم تهران نسبت به اینجا مثل بهشت می مونه.اینها به جز طبیعتی که تابستان و
بهار دارن دئیگه عقل اینکه چهار تا رنگ تو
خیابونها و ساختمونهاشون برا ی پاییز و زمستون
بگذارن رو ندارن. توی ایستگاههای مترو به حدی دلگیره که آدم دلش می خواد
گریه کنه بعد یک دفعه سر از فروشگاههای
بزرگ در می اری که سرو تهش معلوم نیست و همه چی رنگی می شه.
یعنی تو قسمتی که پولی خرج نمی شه رنگی هم پیدا نمی شه.
حالا
دیگه خیلی رنگ و رنگ کردم نگید حالا چه ایراد های بنی اسراییلی می گیره
ولی به خدا تا از این رنگارنگی محیط رو از دست ندید نمی دونید چه نعمتیه.حالا من
هم از اون دسته آدمهایی هستم که محیط اطراف روشون خیلی تاثیر می گذاره آخه ناسلامتی نقاشم!ولی از این حرفا که
بگذریم با توجه به اینکه زمستونه و
هیچ جشن و فستیوالی نیست بد جوری همه چی تو
ذوق زننده است. من در مورد شهر های دیگه اطلاعی ندارم ولی مونترال که این طوریه.
داخل خونه ها که اکثرا مال 60 سال پیشه ولی نو سازی شده است هم همین طور . من
نمی دونم اینهاچون ساعتهای کمی تو خونه هستن به این چیزها اهمیتی نمی دن یا
مونترالی که خودشون توش زندگی می کنن جای دیگه است و این خونه ها برای اجاره دادم
به مهاجرهاست. یعنی می خوام بگم اینقدر خونه افتضاح دیدیم که حد نداره. تازه کرایه ها هم بالاست نسبت به ریخت خونه ها
سقف ها که جایی برای لوستر زدن نداره و فقط می
شه از آباژور استفاده کردآشپز خونه ها که مثل یک کمد دیواری بزرگ می مونه ودر ضمن
برای سرمایش در فصل تابستون هم هیچ تجهیزاتی نیست و باید پنکه خرید.تازه این برای
کرایه ای در حدود1300 به بالاست که نو سازی شده و یک ویویی هم داشته باشه ودر
کاندو ها باشه آپارتمانها که خیلی بده.
جدا به سرمون زد بریم تورنتو .رو هم ببینیم.تا
پاگیر نشدیم اینجا.ولی همه گفتن بهار و تابستون اوضاع بهتر میشه.ما واقعا از لحاظ
فشار رو حی تو وضعی بودیم که نمی تونستیم این
ریسک رو تحمل کنیم که تا بهار بمونیم و بعد بیاییم ... آدمیزاد هم که فراموشکاره
زود یادش می ره اونجا چه شرایط روحی داشت
ولی جدا فصلی که مهاجرت می کنیم خیلی تو اینکه از اون شهر خوشمون باد تاثیر داره
.الان که به نظر من همه چیز خاکستریه و هیچ چیز نشاط آوری که بتونه منو از دلتنگی
نجات بده نمی بینم. تو خونه خودم رو شاد نشون می دم تا همسر و پسرم هم شاد باشند ولی واقعا به سختی از پسش بر میام. تا تنها می شم بغضم می
گیره و پسرم میاد میگه مامان چرا بغضت گرفته می گم نه مامان .میگه مامان اشک تو
چشماته می گم نه مامان آلرژی دارم آب از
چشمم میاد.میگه بر گردیم ایران تا خوب بشی
!
بچه ام به هرکی تلفن می کنه میگه خونه ما بزرگه
و دوتا توالت داره...سر کوچه مون هم دیزنی لنده !معلومه اینکه خونه کوچیکه و فقط
یک سرویس فرنگی داره وحموم جدا نداره خیلی اذیتش می کنه حالا باز خدا رو شکر اطاق
جدا داره.واین خونه موقت ما اینجا آپارتمان بزرگی محسوب می شه ولی خوب هال
خونه ها کوچیکه .چون اینجا همه سر کارن و بچه ها همه یا مهدن یا مدرسه علی
الظاهربرای زیبایی تو خونه ها فکری نکردن. از اون بدتر اینه که هیچ پارکی نزدیکمون
نیست.اینجا مثل تهران نیست که هر ده قدم یک
پارک هست. کلی گشتیم تا دیروز یک
جا رو پیدا کردیم که تو این فصل باز باشه و اونهم باغ وحش و برج مونترال بود که
رفتیمو از بالا شهر رو دیدیم که باید بگم
بزرگی شهر مونترال برامون عجیب و دیدنی
بود.
حالا تو رو خدا نیایین بنویسید چرا انقدر منفی
نوشتی ؟من الان این شهر رو این طوری می بینم ولی از ویژگیهای مثبتش هم می نویسم البته آگر دیدم ولی آلان به نظرم شهر مرده و بی رنگ و بی جنب و
جوشیه.
دیگه اینه امروز تولدمه و 31 ساله شدم. خیلی
تولد بدی بود هر کی از ایران زنگ می زد و می خواست خوشحالم کنه و تبریک بگه من
گر یه ام می گرفت رفتم قالب کیک برای خودم گرفتم که کیک درست کنم ولی حوصله اش رو
نداشتم.ولی دیروز یک اتفاق جالب افتاد که یکم حال و هوام عوض شد داشتم تو فروشگاه
کندین تایر دنبال قالب کیک می گشتم که یک دفعه یکی از قفسه ها یهم خورد و نزدیک
بود بریزه از دو نفری که نزدیکم بودن کمک خواستم یک پدر و پسر ایرانی بودن که بر
عکس اکثر ایرانی هایی که اینجا دیدم خیلی خوب بر خورد کردن.آقای پدر پرسید تازه
اومدین و من گفتم آره . گفت حالا چرا به این زودی قالب کیک می خری ؟ایرانیها تا
میان زود می خوان کیک و شیرینی بپزن. من
گفتم تولدمه و می خوام برای خودم جشن بگیرم
کمی صحبت کردیم و رفتم ولی نمی
دونم چرا بغضم گرفت چند دقیقه بعد صدای یک
خانمی رو از پشت سر شنیدم که می گفت تولدت مبارک. نمی دونید چه حسی داشتم .خانم
میانه سالی بود همسن مامانم ومن از شنیدن
صداش یک حس خاصی داشتم!!!
بهم گفت که از سال 95 اینجا هستند یک کمی صحبت کردیم و برام از سختیهایی که کشیده
بود با دو تا بچه تعریف کرد بهم محله های
دیگه رو معرفی کرد و شماره تلفنشون رو بهم داد تا بعاهشون تماس بگیرم. نمی دونید
چقدر خوشحال شدم .چون هرچی ایرانی می
بینیم با یک سردی بدی با آدم رفتار می
کنن.
دیگه اینکه دوست گلم مریم جون از وبلاگ خاطرات مهاجرت برای پسرمان _
بهم زنگ زد وواقعا از صمیمیتش و اطلاعات مهمی که در اختیارم گذاشت شاد شدم از. مژده عزیزکه تلفنی باهاش صحبت کردم
و راهنماییهای مفیدی داشت برام هم ممنونم. در هر صورت این طوری بگم که اینجا شنیدن
صدای مهربون یک هموطن
تاثیر عجیبی روی آدم میگذاره.
دیگه سرتون رو درد نیارم حالم که بهتر شد بیشتر
می نویسم.نمی خوام الان همه اش از دلتنگیها بنویسم . دوستانی که ایرانن و ویزاشون
اومده اگر تحمل نگرانی و اعصلب خوردی رو
دارن بمونن و بهار بیان و اگر نه همین حالا بایین
چون ما اون اظطراب کشنده رو هم تحمل کردیم بد تر از دلتنگی اینجا بود تازه
ضرر مالی هم داشت چون قیمت دلار هم بالا رفت
دیگه اینکه همتون رو دوست دارم . شاد باشید و امیدوار و برای یما هم دعا کنید