بریم و بر نگردیم
ای خدا بعد از کابوس چه حالی می شم . اون هم خواب گم شدن. اگه مامانم
گذاشته بود تو بچگیهام یک بار گم بشم اینقدر خواب گم شدن نمی دیدم. خیلی
ترسناکه .. بعضی وقتها توی خونه خودمون گم می شم . مثلا خواب می بینم از
پشت آشپز خونه مون یک راه باریک هست که یک سالن و یک آشپز خانه دیگه
اونجاست و من همش تعجب می کنم چطور تا حالا اینجا رو ندیده بودم . بعد از
اینکه چند بار این خواب رو دیدم یک پیر مرد رو هم توی اون سالن می دیدم که
بدون اینکه حرفی بزنه فقط من رو نگاه می کنه . این خواب رو تا وقتی که توی خونه
قبلی زندگی می کردم و تا وقتی پسرم دنیا نیومده بود میدیدم. حالا روانشناسم
میگه که اون راهرو تنگ علامت تولد و زایمانه واون پیرمرد تصویری بوده که تو از
پسرت تو ذهنت داشتی. یعنی اینکه همیشه نگران تولد یک فرزند بودی. نمی دونم
درسته یانه یکی دو سال بعد از اون دیگه در اون سالن به سمت یک دریا باز
میشد که باز هم من تعجب می کردم چرا تا حالا نمی دونستم دریا اینجاست!.
حقیقتا هر چقدر هم مامانم میگه که آب رو شناییه ولی من چون این خوابها تکرار
میشه همیشه یک حالت ترس یا نمیدونم سر در گمی دارم.
حالا یک دو سالی هست که خواب میبینم توی یک جایی نزدیک خونمون گم می
شم. اول این خوابها معمولا خیلی شیرین و هیجان انگیزه ولی بعد من یکهو گم
می شم و هرچی هم می گردم بیشتر گم می شم .
دو سه سال پیش خواب دیدم که توی یک شهر دو طبقه گم شدم . چند ماه بعد ما
برای کبک اقدام کردیم و بعدها که این خواب رو برای همسرم تعریف کردم گفت
می دونی مونترال یک شهر زیر زمینی داره . نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر حس
بد تو خواب بود ! یک کم احساس ترس کردم.
حالا الان که دارم مینویسم بعد از یک روز مثلا شاد که بچه رو برده بودیم سرزمین
عجایب و خودم رفته بودم خرید ودر حین خواباندن پسرم تو اطاقش انقدر خواب
وحشتناکی دیدم که حد نداره. گم شدن و دزدیده شدن و گیر آدمهای دیوونه
افتادن و اینها.. شب که بر میگشتیم خونه پسرم عین همه اون بچه هایی که من تو
اون شهر بازی دیدم عصبی بود و لوس خودمون هم عین همه پدر و مادر ها عصبی
و درب و داغون !.
با شهر بازی یا پارک رفتن بچگیهای خودمون مقایسه کنید.. . چقدر شاد و حرف
گوش کن می رفتیم و فکر میکر دیم که پدر و مادری رو که اینقدر خوبن که ما رو
پارک میارن نباید اذیت کنیم . به خدا این حق ما نبود که تا بچه بچه بودیم باید
حرف پدر و مادر هامون رو گوش می کردیم . حالا که بزرگ شدیم حرف پدر و مادر
ها و بچه هامون رو باید با هم گوش کنیم .
مردم هم که انقدر بد اخلاقن که حد نداره همه با اخم نگاهت می کنن .
اینقدرهمه دنبال جای پارک گشتن که هلاکن تازه شهرداری توی زمین خالی
نزدیک تیراژه یک نمایشگاه لباس و این چیزها هم زده بود که همه جا رو ریخته بود
به هم . خیلی خوشحال شدم که دیگه اون طرفها زندگی نمی کنم . و از شر دود و
ترافیک راحت شدیم. هم خودم و هم بچه ام. خدای مهربون یک کاری کن که دوباره
مردم این شهر بخندن . وقتی تو بهشون یا به بچشون لبخند می زنی اونها هم
بخندن . نه اینکه رو شون رو با یه حالت بدی بر گردونن.
به خدا بچه من فکر می کنه بعد از اینکه کسی به کسی سلام کرد باید اخم کنه و
زود دور بشه چون همه همین کار رو میکنن. این برنامه بفر مایید شام رو این هفته
دیدید! تفاوت یه ایرانی که اونجا بزرگ شده و یک ایرانی که 25 ساله که اونجاست(
ولی چون بیست و پنج سالگی رفته و شخصیتش شکل گرفته بوده همون طوری
حسود و زیر آب زن و ه ی ز هست که تو ایران بوده ) رو دیدید؟
فکر میکنم اگه بریم دیگه راه بر گشتی نیست. بچه ای که به اون سادگی و بدون
دروغ و دغل توی جامعه بزرگ شه دیگه نمی تونه بیاد ایران وبا کسی که تو این
مملکت برای همه چی مجبور بوده دروغ بگه و به قول خودمون باید زرنگی کنه تا
کارش پیش بره زندگی کنه . چون مهارت اجتماعیه لازم برای زندگی بین این آدمها
رو نداره. باور کنید داریم تصمیمی برای همه عمر می گیریم . حتی اگه خونه
هامون رو بگذاریم بریم و تو ایران به قول مهاجرها پلهای پشت سر رو خراب نکنیم
باز هم راه بر گشت نیست فکر می کنم اگر بعد از چند سال بر گردیم دوباره بر
میگردیم همونجا
. دلم می خواد برم و طاقت بیارم و بر نگردم تا تصویر خوبی از مملکتم تو ذهنم
بمونه هم آزادی رو ندیده باشم . پرنده ای که تو قفس بوده نمی دونه پرواز چیه
ولی اگه بریم و بر گردیم دیگه تحمل این قفس خیلی سخته
. نمیخوام منتی سر پسرم بگذارم! درسته که به خاطر اون میریم ولی دارم میرم
چون از اینکه بچه ام هوای آزادی رو تنفس کنه خوم لذت می برم همین. خدا کنه
تصمیم درستی گرفته باشیم .
امیدوارم همگی موفق بشیم.
سلام. مریم هستم .به همراه همسرم و پسرم در حال مهاجرت به کانادا از طریق استان کبک هستیم.شاید تجربیات ما برای شما هم کارامد باشد.