گردش در ظهر تابستان
پرده اول:
مکان: سربالایی های جنگل لویزان
زمان: ظهر 5شنبه ساعت 12
من و مامانم و پسرم به جنگل نگاه می کنیم و
واقعا لذت می بریم . همسرم در حال رانندگی از شیشه به بیرون نگاه می کند ومی گوید
چه کار خوبی کردیم که خونه نموندیم و اومدیم بیرون. امروز حتما خیلی هم خلوته
مخصوصا که سر ظهره و فکر نمی کنم که کسی جاهای خوب رو اشغال کرده باشه و حتما یک
آلا چیق خوب برای نشستن پیدا می کنیم. . پسرم میگه مامانی من جنگل رو خیلی دوست
دارم
پرده دوم:
به دور میدان اصلی رسیدیم بعد از مسجد .اوه خدای
من چقدر شلوغه . تو این گرما چطور همه هوس کردند بیان اینجا . فکر نکنم جایی برای
نشستن پیدا کنیم . تازه احتمالا منقل هم پیدا نمی کنیم که کباب درست کنیم..خوب
احتمالا مردم مهمانهای شهرستانی داشتن و با هم اومدن بیرون و گردش.
خوب بالاخره یک جای مناسب پیدا کردیم .که پسرمون
هم بتونه اونجا بازی بکنه . تازه زیر اندازمون رو داشتیم پهن می کردیم که یک دفعه
سرو صدای بلندی به گوشمان خورد چند متر انطرفتر چند تا مرد دعوا می کردند و فحشهای
رکیک ناموسی می دادند. تازه یک طرف دعوا که یک اقای سیبیلو و خانواده دار! بود
یکریز فحش می داد و میگفت خانواده اینجاس مگه نمی بینی بی ناموس. ما که نفهمیدیم دعوا بر سر چی بود
ولی دایم حرف از خانواده بود.بالاخره با رفتن اون چند تا پسر جوون قاِیله ختم شد.
در حین رفتن به هم می گفتند اگر پلیس بیاد اول به ما گیر میده که مجردیم.
پرده سوم:
بساط جوجه اماده و منقلی که پیدا کردیم هم کاملا اماده است .تنها
ایرادی که اینجا داره اینه که منقل خیلی به جایی که نشستیم نزدیکه و خیلی دود خوردیم تا ذغالها کاملا اماده شد. خوب یک همسایه دیگه هم پیدا
کردیم که چند خانم جوان و خیلی چاق هستند.
کنار دستمون نشستند که خوب ما خیلی تعجب
کردیم چون تقریبا لب جاده نشسته بودندو خیلی هم به ما نزدیک بودند طوریکه فکر کنم
تمام حرفهامون رو میشنیدند.خوب فکرش رو بکنید اگر قرار باشه به اندازه همون دیوار
اپارتمانمون از هم فاصله داشته باشیم دیگه اصلا چرا باید بیاییم جنگل؟؟
همسرم مشغول درست کردن کبابه که یکی از خانمها
بدون اینکه هیچ حرفی بزنه با یک انبر ویک
گل ذغال می آد سر منقل و ذغالش رو میگذاره داخل ذغالها و تازه به همسرم هم میگه که
این کبابهاتون پخته فکر کنم (یعنی ورش
دارید) حالا شما فکر کن من عصبانی نشستم
دارم حرص می خورم و مامانم هم میگه ولش کن مهم نیست . میگم مامان اخه باید لا اقل
یک اجازه بگیره بعد بیاد نه اینکه چون این منقل عمومیه بیاد همینجوری ذغالش رو
بگذاره و بره تازه اگر منقل همینجوری
ذغالش رو آماده می کنه می خواست قبل از اینکه
انقدر دود بخوریم تا ذغالها اماده بشه ذغالش رو بگذاره ببینم خود به خودی
سرخ می شد. یک دفعه دیدم 20 تا سیخ جوجه آماده کردن و منتظرن تا ما کبابهامون رو برداریم تا بیان
کباب درست کنن. همین موقع یک اقایی باچند سیخ جوجه اومد و گفت که اجازه بدیم اینجا
کباب درست کنه که خوب همسرم هم مودبانه عذر خواست و گفت که متاسفانه این منقل خیلی
به جایی که نشستیم نزدیکه واگر میشه از
منقلهای دیگه که فاصله بیشتری استفاده
بکنند که ان اقا هم خیلی مودبانه عذر
خواست و رفت .تازه مثل اینکه این خانم هم یادش افتاد که باید یه حرفی می زده بعد
می اومده سر ذغالهای ما. بعد گفت کبابهاتون اماده است یعنی میخواهیم اینجا کباب
درست کنیم. من هم خیلی اروم گفتم ببخشید ابن منقل خیلی جای بدیه دودش مارو خیلی
اذیت میکنه اگر اشکالی نداره لطفا از منقلهای دیگه استفاده کنید.... که یکدفعه
خانومه صداش رو برد بالا که اینجا یک جای عمومیه و شما حق ندارید که این حرف رو
بزنید (حالا یکی نیست بگه نباید یک اجازه
ناقابل بگیرید وقتی می آیید و تو شکم آدم میشینید تازه می خواهید حسابی هم دود به خوردمون بدید)
حالا شما حساب کن من چقدر عصبانیم . اونا هم چند نفری باهم جوابم رو میدند. تو دلم گفتم شده اب بریزم
روی ذغالها نمیگذارم از این اتش استفاده کنند. حالا شما فکر نکنین من بخیلم به فاصله دو سه متر ان طرفتر دو تا منقل خالی
هم بود گفتم اگر می خواهید خودتون ذغال
درست کنید. آخه اول یک طوری نشون دادند که فقط می خواند ذغال برای قلیون بردارند ولی بعد می خواستند دود 20 سیخ جوجه رو
هم به خوردمون بدند .میگم ما اومدیم بیرون تفریح کنیم نیومدیم که دود کباب بقیه رو
به خورد خودمون و وسایلمون بدیم .میگه
اینجا یک جای عمومیه . االبته اونموقع خوب متوجه منظورش از کلمه( عمومی) نشدم تا بعدا که دیدم به اقایونی که رد میشن تعارف
میکنه بشینند که باهم قلیون بکشند و ورق بازی کنند. دیدم ای بابا مسأله ناموسیه و
ما مثل اینکه باید سیبیل بگذاریم و مواظب عهد و عیال هم باشیم !!!!
پرده چهارم:
دست پسرم رو گرفتم که کمی پیاده روی کنیم ویک
خوراکی یا ابمیوه ای بخریم ب. دم در بوفه که رسیدیم دیدیم ای بابا اینجا هم دعواست . ودوباره ناموس
و از این حرفها... خداییش این ناموس نبود ما ایرانیها بهونه ای واسه دعوا نداشتیم که ...
خوب اوضاع طوری بود که یک بانوی
جوان!! نمی تونست اونجا وایسته .خوب راه افتادیم
برگشتیم.و بعد هم راه افتادیم و
اومدیم خونه.
خدایا چقدر لذت بردیم ازین همه جنگل و گرما و
آدمهای با ناموس و همسایه های خوب. یاد کمپینگ
رفتن لاله افتادم.خداییش مثل هم نبود؟؟!!حالا من همیشه هم با همه این طوری سر شاخ نمیشم ولی از آدمهای پررو وبی
ملاحظه هم خیلی بدم می آد
.و فکر میکنم کوتاه اومدن جلوشون یک جور گناهه.
چون باعث می شه کارشون رو تکرار کنن. به نظر شما
رفتار نجبیانه و مودبانه با این جور ادمها تو این دوره زمونه جواب میده یا
فقط پررو ترشون میکنه؟؟؟
\پی نوشت:
راستی چند تا از پست های من نیست . شما میدونید از کجا می تونم پیداشون کنم؟ مثل اینکه کلا از بلاگفا حذف شده اند.