|
کاناداترای
| ||
|
سلام دوستان امروز پسرم رو برای بازی به پارک برده بودیم ...چون نمی تونه با بچه ها ارتباط برقرار کنه خیلی ناراحت و عصبی می شه مخصوصا که خیلی هم بچه اجتماعی هست و دوست داره زود دوست پیدا کنه....چون پوست و موی روشنی داره اول هم همه فکر می کنن کاناداییه بعد که نمی تونه جواب بچه ها یا بزگتر ها رو بده یا فقط هلو یا هی می گه خودش خیلی ناراحت می شه...خلاصه یک خانم کبکی به همسرم آدرس سایتی رو می ده که لیست مهد هایی که جای خالی دارن رو توش میشه پیدا کرد و گفت من یک روزه برای بچه ام مهد پیدا کردم اون هم 3تاو بعد هم یکیش رو انتخاب کردم .ما هم باخوشحالی رفتیم سراغ اون سایت و چند تا از مهدها رو که نسبتا نزدیکتر بودند رو پیدا کردیم وهمه هم جای خالی داشتند!!!ولی وقتی همسرم مراجعه کرد بلا فاصله گفتند جا نداریم...همسرم گفت ولی من تو سایت چک کردم واطلاعات به روز بوده واونها گفتند که حتما اشتباهی شده...جالبه که همشون هم اشتباه شده ...برای کبکیها سه تا در یک روز برای ما هیچی !!!.من آدرس این سایت رو از clscنزدیک خانه مان هم گرفته بودم ومهد ها جای خالی داشتند ولی وقتی تماس بگیری هیچی ... برداشت من اینه که چون بچه های مهاجرها در سن 3و 4 سالگی دردسر زبان رو برای مهد ها دارندمخصوصا موقعی که می بینند انگلیسی باهاشون صحبت می کنی دیگه خودشون رو دردسر نمی دن و می گن جا نداریم ...می شه ازشون شکایت کرد ولی دیگه گذاشتن بچه تو اون مهد به صلاح نیست...در مورد مدرسه اما موضوع فرق می کنه ومن شنیدم خیلی خوب بچه رو کمک می کنن تا جا بیفته... [ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 2:1 ] [ مریم ]
سلام دوستان ممنون که هیچ مقایسه ای و نظری ازتون ندیدم .البته با توجه به ساعت افزایش آمار سایتم من متوجه شدم بیشتر اوقات در ایران از ساعت 8 و9 صبح به بعد وبلاگ من رو می خونید ...که خوب سر کار هستید و نمی تونید کامنت مفصلی بگذارید ولی خوب این عادت وبگردی در شرکت و اداره رو دیگه باید ترک کنید چون تو کانادا هیچوقت اجازه ندارید این کار رو بکنید...همسر من که در شرکت با موبایل هم نمی تونه زیاد صحبت کنه ... خلاصه منتظر نظراتتون هستم... شاید هم دلیل دیگرش این باشه که دوست نداریم تا وقتی با موضوع به واقع مواجه نشدیم تصوراتمون به هم بریزه..... سه یا چهار سال پیش که ما برای مهاجرت اقدام کردیم و به شدت دنبال اطلاعات در مورد مونترال بودیم تعداد وبلاگهای مهاجرتی اینقدر زیاد نبود ودر واقع می شه گفت نسل اول وبلاگ نویس های مهاجرتی یا هنوز در ایران بودند ومصاحبه و باقی قضایا رو گذرونده بودند وبه همه اطلاع رسانی می کردند یا به جز یکی دو مورد که در مونترال بودند بقیه بعد از ورود به استانهایی غیر از کبک رفته بودند...بنا بر این اطلاعات ما محدود به نوشته های دوستانی بود که خوب یا بد هر کدام دید گاهشون رو می نوشتند.... در ان زمان یک وبلاگ منفی نویس وجود داشت به نام "خداحافظ کانادا "که نمی دونم هنوز می نویسه یا نه....و در مقابل لشکر مثبت نویسها ...حالا چه دوستانی که هنوز در ایران بودند یا آنهایی که اینجا بودند که معرفترین کانادا مثبت نویس وبلاگ" "کاناداجون" بود که یواش یواش بعد از تعریف و تمجید های فراوان از کانادا مشغول به امور مهاجرتی و مانی اوردر واز این حرفها شدند... یادم میاد اونروزها به همسرم می گفتم :یک آدم مریضی یک وبلاگ در مورد کانادا درست کرده وفقط نکات منفی اش رو می نویسه وبرای دیگران کامنتهای توهین آمیز می نویسه...(که خوب در هر صورت خیلی کار بدیه)بعد هم می گفتم این اقا فکر کنم اصلا کانادا نرفته ،تو ایرانه و چون راهش ندادن بره کانادا این طوری با غرض می نویسه....خوب اگر کانادا زندگی می کنه خوب برگرده مجبور که نیست بمونه....حالا فکر می کنم شاید پناهنده بود و نمی تونست برگرده و یا شاید برگشته بود ایران ....حالا مهم نیست برای ایشون چه اتفاقی افتاده ...منظورم چیز دیگریست... قضاوتهای ما در مورد اینجا مخصوصا کبک وعلی الخصوص مونترال بیشتر مبتنی بر خواندن وبلاگهای مهاجران و و یا تعریفهای دوستان و اقوامی است که هنوز زندگی شان را درکانادا از نزدیک و به واقع ندیده ایم ویاکما بیش تعریف ایرانیان قدیمی تر است که تعدادشون بسیار کمه ...چون اکثرا یکی از زوجین پناهنده است ودر واقع راه برگشت به ایران براشون بسته است...این رو جدا می گم خانواده های قدیمی منظورم همسن و سال پدر ها ومادر های ما اینجا در مونترال اکثرا پناهنده سیاسی و اجتماعی هستند و خواسته اند از جمعیت ایرانی در تورنتو فاصله داشته باشند...ودر واقع اینجا اگر تحویلتون گرفتن بدونید آخرش یک پیشنها دشرکت در تجمع یا جلسه رو ازشون خواهید شنید...که خوب بهتره حواستون رو خیلی جمع کنید حتی اگر با پیشنهاد کار هم همراه بود... در موردجوانها هم که حساب دانشجویان عزیز رو جدا می کنم چون دانشجویی کلا با اینکه سخت هست ولی از شیرین ترین دوره های زندگی هر انسانی است حالا اینجا که ازاد هم هستند ومعمولا مجرد و یا زوجهای بدون فرزند که انشالله همیشه خوش باشند میرسیم به خانواده های معمولی ایرانی اکثرا با یک یا دو بچه با تحصیلات دانشگاهی وامکانات مالی نسبتا خوب... که خوب در حال حاضر بیشتر مهاجرین رو در مونترال این گروه تشکیل میدهند.....گرفتاریها و مشکلات وراهی که برای موفقیت طی میکنند هم تقریبا مشابه هم هست ...ادامه تحصیل و بورس گرفتن و یا کالج رفتن و دوره گذروندن و بورس گرفتن..کلاس فول تایم فرانسه و پول گرفتن ..مهد کودک خصوصی و پول از دولت گرفتن...بیکار بودن و حقوق بیکاری از دولت گرفتن ...بچه به دنیا اوردن و پول از دولت گرفتن،کمک هزینه اجاره خانه از دولت گرفتن وووو که خوب البته همه اینها با صرف وقت بسیار و با نامه از این اداره به ان اداره رفتن و شنیدن لهجه افتضاح کبکی ووووهمراه است در مقابل گروه دیگری که این دوره ها رو کمابیش گذرانده اند والان یا در همان ابتدا کار مناسب پیدا کردند و مشغول کار هستند و خوب خدا رو شکر با کار خیلی زیاد در آمد نسبتا خوب هم دارند... وبه هر دلیلی که اینجا هستند ،راضی و یا ناراضی در مونترال مانده اند. خوب علی الظاهر اینجا تقریبا همه فکر می کنند حقشون پیش دولت کانادا مونده و باید این پول رو از دولت کانادا پس گرفت...فلسفه شون هم اینه که بعدا که بریم سرکار از حقوقمون مالیات بر می دارند و ما الان که کار نداریم باید ازش استفاده کنیم...من از دید یک ایرانی معمولی به این مساله نگاه میکنم نه متکبرم و نه وضع مالی انچنانی دارم ...سوال من اینه که وقتی در شهری زندگی می کنیم که ارتباط فرهنگی با مردمش نداریم ودر واقع به جز افراد مسن ومتعصب کبکی ،کانادایی دیگری نمی بینیم و بچه هامون در مدرسه با بچه های مهاجران سطح پایین هندی و چینی مدرسه میروند آب و هوا مطابق میلمون نیست...جذابیتهای شهری برای کسانی که از شهر های بزرگ امده اند بسیار پایینه ... مدرک تحصیلی مون رو قبول ندارند سوابق کاریمون رو حتی اگر در معروفترین شرکتهای اروپایی بوده ،لحاظ نمی کنند.دلایل ما برای ماندن در اینجا و چشم بستن بر این واقعیت که دریک شهر راکد ودر یک استان ور شکسته زندگی می کنیم ،چیست.؟؟..و چه دلیلی به ما اینقدر جرات می ده که به هموطن خودمون ناسزا بگیم فقط به خاطر اینکه معایب اینجا رو دیده و به زبان آورده... در جواب سوال من معمولا می گن ببین ما خودمون تو ایران با افغانیها چه رفتار ی می کردیم اینها خیلی خوب هستند که با ما این رفتار رو می کنند....اما عزیز برادر مساله اینه که مهاجر افغانی که در اون سالها با دست خالی و اکثرا بی سواد و بی پول از روستا های نزدیک مرز افغانستان به ایران میامد با تحصیلکرده های فوق لیسانس و دکتری ما که باسابقه کاری و رزومه قوی و با پول فراوان به اینجا میان ،قابل مقایسه نیست....در این که رفتار ایرانیها با افاغنه اصلا خوب نبود و نیست شکی نیست...ولی در میان همان مهاجران افغان هم افراد تحصیل کرده و شاخص که از کابل یا شهر های دیگر می آمدند وجود داشتند و همین طور هم افراد بی فر هنگ هم زیاد بودند ولی معملا افغانهای سطح بالاتر به روسیه می رفتند چون زبان بلد بودند وبی سوادها یا بی پول تر ها هم به ایران می امدند که متاسفانه از دولت و مردم ما رفتار خوبی نمی دیدند این بی انصافی نیست که اسکیلد ورکرها و سرمایه گزاران ایرانی را با مهاجرهای غالبا بی سواد افغان در یک سطح ببینیم... اگر این همه فروتنی را رد ایران داشتیم که چه احتیاجی به مهاجرت داشتیم...در همین تهران خودمون چشم نداریم کسی رو که شاید هفت جدش پولدار بودن ،پشت فرمان یک ماشین مدل بالا ببینیم...حالا به تازه به دوران رسیده ها کاری نداریم.....می اییم اینجا و می گیم باید زندگی رو از صفر شروع کرد ولی واقعا ما اینجا منفی و صفر هستیم ؟! با این پولی که ایرانیها اینجا خرج می کنند و تحصیلاتی که دارند چرا باید فکر کنیم صفر هستیم من که فکر می کنم با توجه به قابلیتهای تحصیلی و مالی ایرانیها اصلا در حد صفر نیستند...خود کاناداییها می دانند ما صفر نیستیم در مصاحبه به تک تک قابلیتهایمان امتیاز می دهند انوقت خودمان دائم به هم می گوییم خودت رو برای زندگی در حد صفر اماده کن...زندگی در حد صفر یعنی همان همزبانان افغانی که به ایران می آمدند بی پول بی تحصیلات..... پس اینقدر راحت این جمله رو به زبان نیاوریم و خودمان رو سر کوب نکنیم.... دوستانی که به استرالیا مهاجرت کرده اند می دانند در شهری مثلا مثل سیدنی اگر شما مهندس هستید و سابقه کاری قابل قبولی داشته باشید به عنوان مهندس استخدام می شوید واین سیستم یک کشور مهاجر پذیره که سوابق رو قبل از ورود به کشورش بسنجه و نه بعد از ورود. نه اینکه اینجا بعد ا کورس گذراندن در انجمن مهندسین کبک و دو سال کار کردن زیر دست یک مهندس تازه فارغ التحصیل شده کبکی تازه در حد جونیور باشید...این توهین امیزه... خیلی طولانی شد این مطلب ولی من به عنوان کسی که هنوز خیلی وقت نیست که اینجام و هنوز اخلاق و رفتار ایرانیها ی در ایران رو خوب یادم مونده می خوام بهتون بگم به این مسائل فکر کنید بزور خودتون رو مجبور نکنید که صفر باشید ...قابلیتهاتون رو فراموش نکنید اگر تحصیل کرده هستید قدر ان علم و دانش رو بدونید برای رسیدن به هدفتون تلاش کنید حتی کارهای سطح پایین رو به خاطر اون هدف قبول کنید ولی به خودتون نگید ما در حد صفریم زندگیمون در حد صفره،اونوقت احساس پایین بودن و فقیر بودن می کنیم وفقر هم که نکبت می آره!.هنوز شرایط ایران طوری نیست که ما بخواهیم خودمون رو با پناهجو های افغانی و جنگ زده مقایسه کنیم.آزادی اجتماعی نداریم ولی این دلیل به اندازه غربت کشیدن در مونترال ارزشمند نیست...حالا تا نتایج تهدید ها وتحریمها معلوم بشه باید صبر کرد.اگر جنگ بشه همه باید فکر دیگری بکنیم قبل از آمدن به اینجا خوب فکر کنید به نوشته های شاد و صورتکهای توی وبلاگها هم توجه نکنید...عکسهای مونترال رو در زمستان ببینید...به این موضوعات فکر کنید و شرایطتون رو با خانواده های مثل خودتون مقایسه کنید نه با پیر ترها و یا جوانهای مجرد... باز هم می گویم من فقط در مورد مونترال و شرایط اینجا نظرم رو می گم وهمانطور که میدانید در خود کانادا هم کبکیها به متعصب بودن وبسته بودن و اقتصاد معیوب معروفند پس لطفا هموطنان عزیزم در نوشتن دفاعیه برای کبک در کامنتها این مساله رو هم لحاظ کنند
[ جمعه 1391/02/08 ] [ 8:33 ] [ مریم ]
سلام دوستان عزیز امروز هوای دیوانه این شهر هر لحظه رویی نمایاند...باور نکردنی است ... هوا دوباره سرد شده .چند روزیه که هوا یک لحظه بارانی و دوباره آفتابی بعد برفی و بعد هم تگرگ ..می شه.بامزه است نه...درختها هنوز کاملا سبز نشده اند ولی تک وتوک شکوفه های بهاری رو میشه دید.... این از اب و هوای مونترال...آخه اینجا هر روز صبح اولین کار همه چک کردن آب و هواست...چون ممکنه یک روز 10 درجه زیر 0باشه و فرداش 10 درجه بالای صفر تازه شرجی هم باشه... شهر هم کمی از اون حالت خاکستری در اومده... راستش اینها رو دارم می گم که یک سوالی رو بپرسم ازتون مخصوصا دوستانی که ایران هستن : می خوام بدونم شما چه تصوری دقیقا از مونترال در ماه اردیبهشت دارید؟ دوست دارم بدونم خیابانها رو چطور میبینید؟برام بنویسید... هروقت من در مورد مونترال مطلبی نوشتم از طرف دوستان در ایران مورد اعتراض قرار گرفتم....فکر کنم دلیلش اینه که مونترالی که شما می بینید با مونترالی که من میبینم فرق داره. درضمن انتقادات و نظراتی که من می نویسم فقط مربوط به مونتراله چون من فقط این شهر رو دیدم وهنوز شهرهای دیگر رو از نزدیک ندیدم...یکی دوهفته دیگر قراره بریم گل و گردش ویک سر و گوشی آب بدیم....درضمن به دوستان عزیزی که در راهند خوشامد می گم فکر کنم بهترین موقع برای اومدن یه اینجا همین موقع باشه...امیدوارم همه موفق باشید ...برام در مورد انتظارات و تصوراتتون بنویسید [ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 8:33 ] [ مریم ]
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیبا تر بخوانم... در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبیهای دنیا می رسانم گر تو مجذوب ناکجا آباد این دنیایی من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی ور نه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم عقل یا احساس حق با چیست پیش از رفتن ای خوب کاش میشد این حقیقت را بدانی یا بدانم [ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 10:48 ] [ مریم ]
چمدانها را می گردم کمد هارا،همه خانه را ،خیابانهای غریب را,همه جا را می گردم یک چیزی را جا گذاشته ام نمی دانم چه و کجا ...فقط می دانم جامانده...همه چیز را طبق لیست آورده ام فقط یکی مانده که فکر کردم اینجا پیدا میشه ...اون هم خیلی زیاد...نمیدانم کجا بود که ندیدمش.خوشبختی را می گویم!!! خیلی نزدیک بود ...خیلی !خوشبختی بوی همان شکوفه هایی بود که پرده توری اتاق با دست سخاوتمند نسیم بهاری هر روز عصر به اتاقم می آورد. تک اتاقی در طبقه دوم خانه پدری ...دنج و ارام... خوشبختی همان جا بود کنار همان دفتر و کتابهای پخش شده کف اتاق... خوشبختی هما ن حبه قند اضافی کنار لیوان چای بود...همان دور و برها کنار رنگهای خشک شده روی پالت...شاید خوشبختی همان بوی بهار بود شاید همان جا بود پشت پنجره ای که هیچ نرده ای نداشت... صدای خوشبختی صدای سنتورم بود وقتی "جان مریم" میزدم...وقتی آواز می خواندم...وقتی باد صدای سازم را به کوچه میبرد...وقتی حافظ می خواندم... خیلی خوشبخت بودم...فکر کنم .. ونمی دانستم... بوی باران بوی گل و شکوفه وبوی خوب کودکی در خانه پدری...صدای مهربان و شاد مادر...شوخیهای لجبازانه برادرها..."گل مریم" گفتن های پدر...بی شک خوشبختی همان بود... نمی دانستم رفتم و رفتم همه جا دنبالش گشتم ..به این سوی زمین امدم ولی روح من همان جا ماند و نیامد خوشبختی هم نیامد...هنوز پنجره اتاق باز است...هنوز بوی شکوفه ها با دست نسیم پرده هارا می رقصاند...سنتور خاک گرفته ام هنوز همان جاست رنگهای خشکیده وتابلوهای بی قاب ،دیوان حافظ ویک حبه قند اضافی...صدای مادر هست هنوز ولی دلتنگ و پدر هر روز منتظر که دختری در راباز کند وبگوید "سلام آقا جون...همه هستند همه چیز مثل قبل است مادر هر روز به گلدان کنار در اتاقم آب میدهد ودر راباز میکند اتاق من همان طور هست آینه و شمعدان عروسیم به اتاق اضافه شده ولی من نیستم ..من به دنبال خوشبختی آمدم این سوی زمین...کوله بارم را زمین می گذارم ...همه چیز را طبق لیست با خودم آورده ام ...فقط یک چیز را فراموش کرده ام خوشبختی را جا گذاشته ام .توی همان اتاق جامانده فکر کنم کنار دیوان حافظ روی طبقه دوم کتابخانه کوچکم جا مانده...ای مریم حواس پرت... [ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 7:5 ] [ مریم ]
ازهمه دوستان عزیز ممنونم که یادم آوردید ایران چه خبره. حرف من چیز دیگری بود .توضیحاتم هم برای دلجویی از دوستانی که ناراحت شده بودند. فکر میکنید من اینجا دغدغه دیگری ندارم به جز فکر کردن به در و دیوار اینجا. برید در وبلاگهای گل و بلبل نویس همونها رو بخونید زحمت هم نکشید فحش برام ننویسید. خوب شد یادم آوردید که دلم برا ی چه هموطنانی تنگ شده بود .همونهایی که یادشون نمیره حتی برای زن ایرانی که اون ور دنیاست هم فحشهای رکیک بفرستند. روی صحبتم با همونهایی که میترسند ایمیلشون رو بگذارند تا جواب حرفهاشون رو بشنوند. .تو ایران هم که همین کار رو میکردید.میگفتید و میرفتید اینجا وبلاگ منه ومن حق دارم دیدگاهم رو بنویسم ومجبور هم نیستم به کسی جواب پس بدم .این آخرین باره که برای مطلبی توضیح میدم اگر کسی ناراحته تا اون حد که بخواد بیاد فحش بنویسه و خودش رو خسته کنه می تونه اصلا اینجا رو نخونه.من متعجبم که با این سطح فرهنگ اصلا چرا می خواهید مهاجرت کنید.البته بد هم نیست اگر این دوستان بی تربیت بیان اینجا ایران حتما جای بهتری میشه برای زندگی تا کی قراره زن ایرانی تا در مورد هر موضوعی صحبت کرد جوابهای پایین تنه ای بشنوه. خجالت داره به خدا.جواب حرف حرفه نه فحش. روی صحبتم با آدمهای بیماریه که ایران رو جهنم کردن برای امثال ما .حالا کوله بار بیتربیتیهاشون رو برداشتن بیان اینور دنیا.تازه نظر هم میگذارن گرچه دلم نمی خواد جوابی به این احمقها بدم همون طور که تو ایران به ما از بچگی یاد داده بودن جوابی نده وقتی یک احمق حرف بدی بهت زد ولی من اگر دختری داشته باشم بهش یاد میدم جواب این آدمها رو بده تا عادت نکنی به توسری خور بودن. واقعا اگر در ایران دختر داشته باشی حق داری حتی به پناهنده شدن هم فکر کنی چه برسه به مهاجرت. این روزها خیلی دلم برای ایران تنگه ولی ایرانی که تو ذهن منه با ایران واقعی خیلی فرق داره...اون ایران خیلی ساله که مرده...دیگه نیست...ایران من پر شده از آدمهایی که برای یک لقمه نون بیشتر همدیگر رو میدرند .به زنان به چشم کالای بسیار بی ارزش نگاه میکنند. وبه مذهب فقط به چشم ابزار سود جویی و کلاهبرداری. خوب شد اینها رو نوشتید تا یادم بیاد ما زنهای ایرانی سالیان سال بیچاره ایم. هر وقت خواستیم تو خیابانها قدم بزنیم فقط صدای بوق و فحش و متلک ونگاههای هیز دیدیم. همیشه خمیده راه رفتیم .لباسهای تیره پوشیدیم تا جنس مخالف ما تحریک نشه گناه نکنه وبتونه بره بهشت . روی صحبتم با توست که نمیدونم با چه عنوانی خطابت کنم :اون ایران رو دیگه شما تصرف کردید جا ی شماست .همه اگر میتونستن از ایران فرار میکردن فقط به خاطر امثال شما...همون جا بمون. ایران خوب من کوفتت بشه. [ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 8:13 ] [ مریم ]
سلام دوستان عزیز این پست در واقع پی نوشت پست قبلی است ولی ترجیح دادم برای دوستان نازک نارنجی دوباره بنویسمش پی نوشت:در ضمن بعضی از دوستان عزیزدر مورد اینکه من از اینجا خوشم نیومده نظرات خصوصی جالبی برام گذاشتند که من باید در جوابشون بگم دیدگاه انسانها وتوقعاتشون متفاوته .دوستان عزیزی که از شهرستانها میان اینجا شاید خیلی به اینکه در و دیوار مترو اینجا چه شکلیه توجهی نکنند چون اصلا در شهرستانهای ایران مترو نیست ولی خوب با توجه به متروهای تهران وتمیزی وشیکی ایستگاهها وجمعیتی که هر روز جابجا میشه(حد اقل 4برابر مونترال)خوب اولین دیدار از متروی اینجا به شدت توی ذوق ادم می زنه .بگذریم که خیلی از شهرستانهای ایران حتی خطوط اتوبوس هم ندارند. با همه احترامی که برای این دوستان قائلم اما تفاوت دیدگاهها ناشی از همین مسائل هست. دوم اینکه دوستان عزیزی که کل پروسه مهاجرتشون به دلیل اولویت دار بودن رشته شون فقط هشت نه ماه یا شاید یک سال کلا طول کشیده تا تشریف بیارن اینجا نمی تونن باکسانی که 3 یا 4 ساله منتظر موندن خودشون رو مقایسه کنن. ماها 4 سال بلاتکلیفی و انتظار و ناامیدی رو پشت سر گذاشتیم .شاید فشار اون انتظار باعث شده که اعصابی برای خرج کردن در اینجا نداشته باشیم یا توقعمون بالاتر رفته رفته باشه.من برای اون دوستان از صمیم قلب خوشحالم که زیاد انتظار نکشیدن چون انتظارش واقعا کشنده است دوستانی که الان ایرانن می دونن من چی می گم ولی شما واقعا تکلیفتون در یک سال معلوم شده حالا این زمان رو 3 برابر کنیدودر ضمن فکر کنید امتاز رشته شما هم معمولی بودومجبور بوده باشید به سوالات عجیب و غریب افیسرها در مصاحبه هم جواب داده باشید اونوقت توقع شما هم از اینجا جور دیگری بود.خوب الان شما حق دارید به این موقعیت به چشم یک شانس بزرگ نگاه کنید. ولی برای ما الان فکر نمیکنم ارزشش رو داشت که چند سال از عمرمون رو در استرس وبلاتکلیفی بگذرونیم و اینجا هم بیاییم و ببینیم خبری نیست. درکل این یک واقعیت هست که هیچکس نمی تونه شرایط کس دیگر رو به خوبی درک کنه که این هم طبیعیه دیگر نوشت:دوستان عزیز م که از شهرستانها پیغام می گذارید ممنونم که اینقدر توهین کردیدولی من ناراحت نمیشم چون شرایط ایران رو هنوز یادم نرفته که یک کلمه حرف مخالف صد تا جواب داشت.در ضمن هم من وهم همسرم ریشه و فامیل در شهرستان زیاد داریم وافتخار هم می کنیم وبه پسرم هم یاد داده ام که همین طور باشه چون همین ریشه ها واصالتها به شدت در شخصیت ما تاثیر گذارند. ولی دقیقا هنوز متوجه نمیشم از چی ناراحت شدید.من دارم اینجا میبینم شهرستانیها راضی ترند و بیشتر خوششون میاد حالا شما چی میگید؟!تهران شهر منه ومن دوستش دارم همون طور که شما شهرتون رودوست دارید و زاینده رود رو باسنت لوقان مقایسه میکنید!!!!!چرا ناراحت می شید مگه تهران کجاست یا چی داره ؟من گفتم نسبت به مونترال پیشرفته تره .خوب انشالله تشریف اوردید می بینید.بابا من دبی هم که میرم به نظرم از تهران پیشرفته تره دلیل به ندید بدید بودنم نیست.شما هم اگر اینجا به چشمتون این طوری میاد که خیلی شیکه خوب خدا رو شک.ر.ماکه برای متروی شیک مهاجرت نکردیم. منظورم اینه که نیایید کامنت بگذارید که چرا مونترال رو به چشم مهاجرها خراب میکنید یا ننویسید برگرد برو همون تهران که بودی.بابا شما مثلا هموطن منید آخه.... من هم شاید برم ونکوور اسکای ترن رو ببینم خیلی تعریفش رو بکنم چون تو ایران نیست.منظور من همین بود حالا انجمن ایرانیهای مقیم کبک یا هنوز مقیم نشده هی بیایید تعریف کنید. به من ربطی نداره... خوب بقیه وقتی حالشون خیلی خوبه هی می نویسند شما وبلاگ اونها رو بخونید من می خوام بدونید وقتی میایید اینجا بعضی وقتها حالتون خیلی بد هم میشه ...همین. [ چهارشنبه 1391/01/23 ] [ 2:41 ] [ مریم ]
سلام دوستان عزیزم واقعا ممنونم که به مطلب قبلی توجه کردید واز نظراتتون چه موافق و چه مخالف ممنونم.من دارم واقعا سعی می کنم از اینجا خوشم بیاد. نخندین تو رو خدا ...جدا باید سعی کرد و فکر کنم طبیعت و سرسبزی هم بتونه کمک کنه...فعلا که درختها هنوز جوانه هم نزده اند با اینکه همه میگن امسال هوا خیلی گرمه... من تو ایران حسابداری خوندم ولی اینجا ممکنه کالج برم و در رشته دیگری بخوام مدرک بگیرم....دنبال نقاشی هم که همه میگن در امدش خیلی بالاست باید برم ...البته چند تا دوره رو تو چند تا کالج بررسی کردم ولی مشکل اینه که هنوز مهد کودک نه خصوصی ونه دولتی پیدا نکردیم...اینجا مهد های خصوصی هم با همون احوالاتی که گفتم تازه پر هستند وفعلااسم پسرم رو تو لیست انتظار گذاشتندومهد دولتی حتی اسم بچه رو تو نوبت هم نگذاشتند و گفتند بعید می دونیم حالا حالاها نوبتتون بشه...فکر کنم با این سیل مهاجری که داره میاد و هرکدوم دو سه تا بچه دارند ما فعلا باید سماق بمکیم...القصه دست ما کوتاه و خرما بر نخیل... دو سه روز پیش رفتم یک فروشگاهی که لوازم نقاشی می فروخت یک برند معروفی تو رنگ روغن هست که نقاشها معمولا میشناسنش یک تیوب از یکی از رنگاش برداشتم فروشنده که یک مرد مسن و باشخصیت به نظر میومد اومد و بهم گفت این رنگها تو حراجند و قیمتشون خوبه... من هم گفتم اره خوبه ولی تو کشور من همین مارک دقیقا هر تیوپ 2 دلار هست باور نمی کرد اینجا اخه همون رنگ 6 دلار بود ...قیمت بوم هم خیلی بالاتر از ایران بود .بنابراین دوستان هنرمند وسایلتون رو از ایران بیارید. من همه قلم مو ها و رنگهام رو اوردم ولی بوم نتونستم بیارم که خوب قیمتش از بومهای خارجی تو ایران خیلی گرونتره...در اخر آقای فروشنده بهم گفت که کشورت خیلی کشور خوبیه برگرد ایران. گفتم خودم می دونم والله چی کار کنم که سیب سرخ افتاده دست شغال... ولی راستی این خیلی جالبه بعضی اقلام خارجی مثل مولتی ویتامینها و لوازم ارایش که ما تو ایران استفاده می کنیم ارزونتر ار اینجاست.جالب اینه که یک مارک هستندحتی اونهایی که تو کانادا تولید میشن هم از ایران گرونتر هستند. حالا نمی دونم قیمت گذاریشون مناسب جیب مصرف کننده است یا آشغالهاش رو برای ما می فرستند...ولی خداییش ایو روشه اینطوری نبود و از ایران محصولاتش ارزونتر بود اینها که حرفهای همینجوری بود ولی در مورد پست قبل : اولا من قصد توهین به دوستان به دوستان عزیز وبلاگ نویس رو نداشتم وحتما دوستان موفق هم در میانشون زیاد هست ...ولی به خدا بیشتر اوقات وقتی که دوستی مینویسه کار پیدا کردم به جز رشته هایی مثل کامپیوتر .معمولا شغلی که (پیدا)شده بسیار بسیار بسیار پاینتر از شغل اون دوست در ایرانه از نظر رده شغلی و بیشتر اوقات کاملا نا مربوط هم هست به رشته شون...بنابراین اگر شما در خودتون این توانایی رو میبینید که با هرشرایطی کنار بیایید خوب خیلی عالیه.خوب گزینه مهمتر هم در مونترال ادامه تحصیله که اونهم کاملا در حد توانایی و حوصله هر فرد هستش .وخوب به جز فستیوالها که در تابستان هست ومن هنوز ندیدمشون و فکر هم نکنم با بچه بشه همش رفت فستیوال حالا چه زمستانی و چه تابستانی ...در مورد مونترال فکر نمی کنم نظ رغیر منصفانه ای داده باشم....به خدا خودم اینجا فیلمهای مربوط به مونترال تو یوتیوب دیدم عاشقش شدم .نمی دونم این داون تاون کجا بود که من هر روز تو خیابونهاش راه میرم و اصلا این شکلی که تو فیلمهاست نیست.بنابراین خیلی رو عکسها وفیلمها حساب نکنیدمخصوصا که بیشترشون هم وسط تابستون ضبط شدن درمورد شادابی ایرانیها هم در مونترال این نظر منه ومن اینطوری دیدم .به خدا چهره ها بسیار مغموم هستش .تازه با مهربانی به من میگن ببین یک سال دیگه کاملا ریلکس میشی مثل من..ولی من تو همون صورت ریلکس اضطراب و غم ودلتنگی توصیف نشدنی رو میبینم که قلبم میشکنه...خستگی هم که اینجا طبیعیه چه سرکار بری چه نری... درکل این شهر خیلی زنده نیست مخصوصا چون یهودیها زیاد هستند اینجا وبا احترام به همه هموطنان یهودی اینجا یهودی ها متعصبند و لباس و کلاه مخصوص می پوشند و غالبا رنگ لباسهاشون چه خانم و چه اقا مشکی و سفید و خاکستری هست ...حتی بچه ها....من هنوز یک لباس صورتی و قرمز تن هیچ دختر بچه جویش ندیدم.ما در محله یهودی ها هستیم اکثرا خانه های بسیار شیک و ماشینهای گرانقیمت دارند ولی چهره های سرد و بی نشاط والبته متعصب ولی خداییش از مسلمانها متعصب تر نیستند. این نظرات در مورد دانشجویان عزیز نیست چون اینجا رو یک جای موقت میبینند و خوب اینجا هم جمعیتشون زیاده ودر ضمن غیر از درس خوندن اون هم معمولا باپول پاپا مسئولیت دیگه ای ندارند وخوب خدا رو شکر که اینطوریه لذتش روببرند.... در هر صورت اگر دوستی رو رنجوندم عذر میخوام ولی من نمی تونم دروغ بنویسم و اینها رو نوشتم تا اگر کسی از ایران در ماه فوریه یا کلا در زمستان به هردلیلی وبا یک بچه 4/5 ساله اومد اینجا و هیچ اشنایی وفامیلی هم نداشت بدونه اوضاع واحوال چطوریه... نکته دیگر اینکه من بعد از امدن به اینجا فهمیدم خیلی ها هم برمی گردند به ایران ولی خوب اگر مینویسند وبلاگ رو میسپارند به امون خدا واگر نمی نویسند فقط اینجا دوستان در موردشون می گن برگشتن ایران بعد از چند ماه .خلاصه اینکه اگر اومدید اینجا و خواستید برگردید جنایت نیست تازه شجاعت زیادی می خواد چون وقتی از ایران میاییم اینجا می خواهیم از دست نیش زبانها و دخالتها راحت بشیم که میشیم واینجا به شدت ویتامین (دخالتهای دیگران )خونمون میاد پایین...ولی وقتی بخواهیم برگردیم خودمون رو میاندازیم سر زبونها که خدا خیرمون بده تا مدتها سر دور و بریها رو گرم می کنیم که ثواب هم داره...در هر صورت این یک تصمیم شخصیه که هر کسی با توجه به شرایط خودش می گیره ونمیشه قضاوتی کرد.در خلاصه امیدوارم همه شاد باشید و امیدوار وشما اینجا رو طور دیگه ای ببینیدوارزوی آخر اینه که دلار بشه 800 تومان((: پی نوشت:در ضمن بعضی از دوستان عزیزدر مورد اینکه من از اینجا خوشم نیومده نظرات خصوصی جالبی برام گذاشتند که من باید در جوابشون بگم دیدگاه انسانها وتوقعاتشون متفاوته .دوستان عزیزی که از شهرستانها میان اینجا شاید خیلی به اینکه در و دیوار مترو اینجا چه شکلیه توجهی نکنند چون اصلا در شهرستانهای ایران مترو نیست ولی خوب با توجه به متروهای تهران وتمیزی وشیکی ایستگاهها وجمعیتی که هر روز جابجا میشه(حد اقل 4برابر مونترال)خوب اولین دیدار از متروی اینجا به شدت توی ذوق ادم می زنه .بگذریم که خیلی از شهرستانهای ایران حتی خطوط اتوبوس هم ندارند. با همه احترامی که برای این دوستان قائلم اما تفاوت دیدگاهها ناشی از همین مسائل هست. دوم اینکه دوستان عزیزی که کل پروسه مهاجرتشون به دلیل اولویت دار بودن رشته شون فقط هشت نه ماه یا شاید یک سال کلا طول کشیده تا تشریف بیارن اینجا نمی تونن باکسانی که 3 یا 4 ساله منتظر موندن خودشون رو مقایسه کنن. ماها 4 سال بلاتکلیفی و انتظار و ناامیدی رو پشت سر گذاشتیم .شاید فشار اون انتظار باعث شده که اعصابی برای خرج کردن در اینجا نداشته باشیم یا توقعمون بالاتر رفته رفته باشه.من برای اون دوستان از صمیم قلب خوشحالم که زیاد انتظار نکشیدن چون انتظارش واقعا کشنده است دوستانی که الان ایرانن می دونن من چی می گم ولی شما واقعا تکلیفتون در یک سال معلوم شده حالا این زمان رو 3 برابر کنیدودر ضمن فکر کنید امتاز رشته شما هم معمولی بودومجبور بوده باشید به سوالات عجیب و غریب افیسرها در مصاحبه هم جواب داده باشید اونوقت توقع شما هم از اینجا جور دیگری بود.خوب الان شما حق دارید به این موقعیت به چشم یک شانس بزرگ نگاه کنید. ولی برای ما الان فکر نمیکنم ارزشش رو داشت که چند سال از عمرمون رو در استرس وبلاتکلیفی بگذرونیم و اینجا هم بیاییم و ببینیم خبری نیست. درکل این یک واقعیت هست که هیچکس نمی تونه شرایط کس دیگر رو به خوبی درک کنه که این هم طبیعیه دیگر نوشت:دوستان عزیز م که از شهرستانها پیغام می گذارید ممنونم که اینقدر توهین کردیدولی من ناراحت نمیشم چون شرایط ایران رو هنوز یادم نرفته که یک کلمه حرف مخالف صد تا جواب داشت.در ضمن هم من وهم همسرم ریشه و فامیل در شهرستان زیاد داریم وافتخار هم می کنیم وبه پسرم هم یاد داده ام که همین طور باشه چون همین ریشه ها واصالتها به شدت در شخصیت ما تاثیر گذارند. ولی دقیقا هنوز متوجه نمیشم از چی ناراحت شدید.من دارم اینجا میبینم شهرستانیها راضی ترند و بیشتر خوششون میاد حالا شما چی میگید؟!حالا شهر منه ومن دوستش دارمهمون طور که شما شهرتون رودوست دارید و زاینده رود رو باسنت لوقان مقایسه میکنید!!!!!چرا ناراحت می شید مگه تهران کجاست یا چی داره ؟من گفتم نسبت به مونترال پیشرفته تره .خوب انشالله تشریف اوردید می بینید.بابا من دبی هم که میرم به نظرم از تهران پیشرفته تره دلیل به ندید بدید بودنم نیست.شما هم اگر اینجا به چشمتون این طوری میاد که خیلی شیکه خوب خدا رو شک.ر.ماکه برای متروی شیک مهاجرت نکردیم. منظورم اینه که نیایید کامنت بگذارید که چرا مونترال رو به چشم مهاجرها خراب میکنید یا ننویسید برگرد برو همون تهران که بودی.بابا شما مثلا هموطن منید آخه.... من هم شاید برم ونکوور اسکای ترن رو ببینم خیلی تعریفش رو بکنم چون تو ایران نیست.منظور من همین بود حالا انجمن ایرانیهای مقیم کبک یا هنوز مقیم نشده هی بیایید تعریف کنید. به من ربطی نداره... خوب بقیه وقتی حالشون خیلی خوبه هی می نویسند شما وبلاگ اونها رو بخونید من می خوام بدونید وقتی میایید اینجا بعضی وقتها حالتون خیلی بد هم میشه ...همین. [ سه شنبه 1391/01/22 ] [ 5:19 ] [ مریم ]
سلام دوستان عزیزم امیدوارم همگی خوب و خوش باشید. وتعطیلات عید رو به خوشی در کنا رخانواده هاتون سپری کرده باشید. ما هم اینجا در غربت یک عید مزخرف رو گذروندیم. چند روزه دارم فکر می کنم این پست رو بنویسم یانه....ولی هربار فکر کردم شاید این فقط طرز فکر من باشه و با نوشتن این تلخیها اعصاب بقیه رو هم خورد کنم. راستش رو بگم این فقط دیدگاه منه . ومن می خوام بدونید من تو ایران ادم خیلی اهل تجملاتی نبودم ودر واقع هدفم از مهاجرت فقط فرار کردن از همی طرز فکر تجملگرایی و چشم و هم چشمیها و حرف و حدیثهایی بود که همه مارو اذیت می کنه و انرژی مون رو می گیره.... اینهایی که می نویسم اون چیزیه که اینجا برای یک خانواده متوسط رو به بالای ایرانی تحصیل کرده(که عموما همه ما همین طوریم وگرنه در مصاحبه قبول نمی شدیم)با یک بچه و خرج متوسط در ماه اول و دوم مهاجرت به مونترال دیده می شه... ببینید ما یک آپارتمان دو خوابه در یکی از محله های امن مونترال به قیمت 1200$در ماه بدون پارکینگ اجاره کردیم که خوب البته دسترسی اش به وسایل حمل و نقل عمومی خوبه...حالا اگر ماشین هم بگیریم 65$دیگه هر ماه باید پرداخت کنیم . ساختمان استخر داخل و بیرون ساختمان داره و البته سونا و لاندری و شوتینگ زباله که خیلی از ایران در این مورد می پرسید. داخلش هم که نمی دونم مال چند سال پیشه ولی نوسازی شده و گاز و یخچال و ماشین ظرفشویی نو برامون گذاشتن.پارکت ها هم تازه عوض شده....وسایل خونه در متوسط ترین حالت از ایکیا خریداری شده حدودا5000 دلار.هزینه تلفن و اینترنت و تلویزیون ماهی 70 دلار در نظر بگیرید. چون شما اگر بچه دارید مخصوصا نمی تونید بدون تلویزیون زندگی کنید. پسر من 4/5ساله است بنابر این الان پیش دبستانی نمیره ومن باید به دنبال یک مهد کودک باشم که شاید باور نکنید پیدا نمیشه . مهد های دولتی که همگی جا ندارند ما خیلی گشتیم ومن با خیلی هاشون تماس گرفتم .چون اینجا از زمان بارداری نوبت می گیرن برا ی مهد کودک....مهدهای خصوصی هم که روزی 35 تا 42$ می گیرند. باور کنید راست می گم یعنی روزی 80 هزار تومن ناقابل برای مهاجری که داره هنوز پول ایران رو خرج می کنه. واز طرفی شما مجبوری این کار رو بکنی چون وگرنه خودت و بچه خونه نشین میشیدو وانگار تهرانید نه کانادا. از طفی کلاس زبانم هم ترم دیگه شروع می شه. پسر من تا ژانویه باید صبر کنه که بتونه به پیش دبستانی بره چون نیمه دومه. هزینه های مهد کودک خصوصی رو دولت در اخر سال تا روزی 23 دلار پرداخت می کنه ولی ما باید بتونیم این پول رو اول بدیم تا اخر سال دولت پرداخت کنه.... از طفی اگر نامه بگیری از مهد کودک کلاس زبان هم تا 75% هزینه مهد رو میده....خلاصه باید بچه رو با اتوبوس قبل از ساعت 8 به مهد رسونده باشی و بعد هم خودت رو تا قبل از 8 به کلاس رسونده باشی....حالا با بچه های ایرانی و ساز گاریشون دیگه خودتون حدس بزنید اوضاع چطوری می شه.... از طرفی واقعا امکانات این مهد های خصوصی بسیار کمه در حد مهد کودکهایی که تو تهران ماهی 100000تومان می گیرن....بعد فکر می کنم اگر تو ایران ماهی 2000000پول مهد کودک می دادم . چی می شد.این از مهد کودک و مادر و پدر هایی که شرایط ما رو دارن. خواهش میکنم مجردها و بی بچه ها یا اونهایی که بچه های بزرگتر دارن شروع نکن دفاع از سیاستهای دولت کانادا من خودم اینجا دارم همه اش رو می بینم.در مورد مجردها و زوجهای بی بچه که می تونن به خودشون فشار بیارن وسوییت های کوچک بگیرن . میتونن برن بیرون و تفریح کنن و این ور و اون ور شهر رو قدم بزنن یابرن زیر بارون یا برن برف بازی و.....ولی با بچه نمیشه اگر هم بشه خیلی خیلی سخته هر روز بچه بهونه اسباب بازی قشنگش رو تو ایران میگیره و دلش برای پدر بزرگ و مادر بزرگهاش تنگ میشه...تو نمی تونی متوجهش کنی که اصلا چرا اومدیم اینجا.شاید داریم بچگیش رو ازش می گیریم تا آینده قشنگی داشته باشه.اینجا باورتون نمیشه چقدر اسباب بازی چینی درد نخور زیاده...تو ایران هرکی خونه ما میومد یک ماشین فلزی کوچولو دستش بود برای پسرم . اینجا همون ماشینها 40$ باور می کنید .حالا وارد پروسه کار پیدا کردن و رزومه وسابقه کار نمی شیم که خودش مساله پیچیده ای هستش. پس ننویسید چون پول ایران رو خرج می کنی بهتون فشار میاد. مساله اینه که موقعی که ما برای مهاجرت اقدام کردیم دلار 800تومان بود تا 9ماه پیش هم 1000تومان بود پس لطفا اونهایی که با دلار 1000تومان وسیله خریدن و کرایه ماههای اول رو دادن نظر ندن که .... واقعیت اینه که ما پیش بینی همه چیز رو کرده بودیم به جز اینکه هزینه ها دو برابر بشه اون هم به لطف سیاستهای کوفتی دولتمون اتفاق افتاده و حالا ما این ور دنیا چوبش رو می خوریم. من واقعا ایران هم که بودم به همه می گفتمکه به قیمت فقر و محرومیت و بد بختی اقامت کانادا رو نمی خوام . چون نمی خوام بچه ام بد بخت باشه وگرنه تر جیح می دم همون ایران باشم... مشکل ایرانیها اینجا اینه که همگی تو ایران زندگی خوب داشتن و تحصیلات بالا. ما مثل این چینی ها و هندیها و فیلیپینیها نیستیم که تو مملکت خودشون بد بختی می کشیدن . به همین خاطر اول که میاییم اینجا تو ذوقمون می خوره....نگاه نکنید بقیه اینها رو نمی نویسن...اکثرا نمی تونن....چون وبلاگشون رو دوستان و اشنایان می خونن... خوب طبیعتا خیلی چیزها رو نمی شه نوشت...بعضیها هم که عاشق خارجه اند و مثل این دختر های 15 ساله که عاشق می شن همه چی رو حسن زیبایی می بینن. طبیعت اینها مارو جذب نمی کنه چون تو ایران همه جور اب و هوایی داریم و در تمام سال می تونیم به جاهای گرمسیر و سردسیر بریم ولی اینجا واقعا 7 ماه سال سرما کشنده است. من از اول همیشه سعی کردم صادقانه بنویسم و واقعا می گم من هم مثل شما تا 4 ماه پیش روز شماری می کردم که از ایران بیام بیرون. درسته که اینجا امکان همه جور پیشرفتی هست. ممکنه یک تابلوی نقاشی من رو که تو ایران براشون با پرینت فرقی نداشت اینجا1000 یا 2000 دلار بخرن . ولی تا رسیدن به اون سطح نمی دونم چه بهایی رو باید پرداخت. ایرانیها اینجا شادابی و سلامتی شون رو ازدست می دن چون دلتنگ جمعهای خانوادگی اند... این رو روز های اول دوستی به ما گفت و گفت بعد از یک مدت آدم اینجا مریضیهای عجیب و غریب می گیره ...ما باور نکردیم ولی الان خیلی ها رو می بینم که مشکلات کبدی و پوستی دارند . دایم باید جینجر و مولتی ویتامین مصرف کنی.... به شدت احساس می کنید غذا ها ذاءقه سردی دارند . تازه من همه جور ادویه ای از ایران اوردم..... القصه فکر کنید اگر تو ایران تصمیم بگیرید از صفر شروع کنید و تلاش شبانه روزی بکنیدوماهی 8میلیون تومان خرج کنید . اوضاعتون چطوره... من به ماندن برای سه سال تادر یافت اقامت فکر می کنم و می خوام در این مدت تلاشم رو بکنم . کالج برم یا سرکار برم . تا برای اینده بچه ام تضمینی داشته باشم که حتی اگر برگشتیم ایران اقامت کانادا رو داشته باشه ولی میترسم دولت کانادا به راحتی همون طوری که تا حالا تو پروسه مهاجرت بازیمون داده باز هم بعد از سه سال قوانین رو تغییر بدهو شرایط جدیدی رو برای شهر وندی بگذاره ...اونوقت چی کار کنیم؟ تا حالا فکر کردین چرا خیلی ها بعد از اینکه میان دیگه دیگه نمی نویسن . یا خیلی کم و دیر به دیر می نویسن. بعضی هاشون رو من توی جمع های ایرانی دیدم و می شناسم.... رد بد بختی و خستگی و افسردگی رو تو صورت همشون می بینید خیلی بیشتر از اون چیزی که تو ایران اول صبح تو صورت مردم کوچه و خیابان می دید... ولی خوب ادامه می دن... ومن هم براشون ارزوی موفقیت می کنم.... ولی خودم تصمیم گرفتم تا اولین باری که ایران می رم صبر کنم و بعد تصمیم بگیرم.... خدا کنه شرایط ایران طوری بشه که همه ما برگردیم و دیگه هیچ ایرانی دلش نخواد شهروند کشور دیگه ای باشه..... [ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 22:28 ] [ مریم ]
سلام دوستان عزیزم. امیدوارم همه خوب باشید . امروز یک رزوز آفتابی و خیلی قشنگ بود . چون هوا خیلی تمیزه و دیروز برف زیادی هم باریده بود حسابی همه جا نورانی بود..نمی دونم چه سری توی نور آفتابه که هر جای دنیا که باشی و یک صبح آفتابی چشمت رو باز کنی اونرز. یک روز شاد می شه... خلاصه امروز یک کم این ور و اون ور رفتم و یک کم حس کردم از ایران اومدم بیرون.به فروشگاهی رفتم که مارکها و برندهای معتبر در اون شعبه داشتن. منظورم لبی هست. خداییش این چند روز که وینرز و زلرزو کندین تایر رفته بودم کم مونده بود گریه کنم. لباسها در کمترین حد کیفیت و با قیمتهایی که با تبدیل شدن به ریال دیگه بد جوری به اون لباسها نمیومد...لوازم خانگی هم خیلی بی کیفیت و یکی دو برند درد بخور و معروف هم که بود خیلی گرون بود. چون الان تقریبا مراکز تفریحی مخصوصا برای بچه دارها تقریبا همه تعطیلند.ما فقط خریدها رو انجام می دیم. حالا تا نیایید اینجا متوجه نمی شید منظور اینها از زندگی ساده چیه ... منظورشون دقیقا زندگی بدون عنصر سلیقه است که برای ما ایرانیها که از وقتی چهار دست و پا راه رفتیم تو باغچه گلهای رنگارنگ قالی بودیم کاملا بعید به نظر میرسه. حالا ارزون یا گرون یا حتی دست دوم باید محیط اطرافمون رو قشنگ کنیم. تا اینجاش که خیلی خوبه ولی وقتی از این حد رد بشه میفتیم تو محدوده تجملات که دیگه در اومدن ازش خیلی سخته. در هر صورت اینجا ما خودمون تصمیم می گیریم توی خونه مون چی داشته باشیم و چطوری باشیم.دیگه از جهیزیه و کمک های پدر و مادر ها خبری نیست که بنده خدا ها هم وقتی تو خونشون بودیم همه جوره تامینمون می کردن هم وقتی ازدواج کردیم تازه ما به خیال خودمون خیلی هم مستقل بودیم. حالا از این حرفها بگذریم یواش یواش داره از اینجا خوشم میاد. حالا فکر می کنم که بد نشد زمستون اومدیم چون دیگه خیالمون راحت شد که زمستونش رو هم دیدیم. و هی همه بهمون نمی گن تابستونش خوبه ولی حالا زمستونو ندیدی... یا موقع خونه گرفتن دیگه بد ترین حالتش رو هم دیدیم که مثلا نور کم باشه هوا بد باشه و هیچ درختی سبز نباشه ... دیگه اینکه الد مونترال رو هم دیدیم که اگر طبیهت هم کمک کنه به نظرم جای فوقالعاده ای میشه و الد پورت هم رفتیم که خیلی جالب بود دیگه جونم براتون بگه اون اول که می ایید حتی اگر نخواستید خرید کنید به فروشگاههای معروف و گرون برید که شدیدا تو روحیه تون اثر داره . حالا اگر تابستون بود که طبیعت خودش به اندازه کافی بهتون کمک می کنه که متوجه بشید یک جایی غیر از ایران اومدید وگرنه اگر برید زلرز و وینرزو از این حرفها همه اش با جنسها ی درد نخور رو برو می شید و چون مغز ما خود به خود مقایسه می کنه وتازه جدول تبدیل دلار و ریالش هم فعاله بد جوری تو ذوقتون می خوره...ولی همیشه حساب و کتاب و صرفه جویی رو هم مد نظر داشته باشید تا دلار های عزیز تموم نشن بی خودی خلاصه داره یواش یواش از اینجا خوشم میاد ودوباره جیک جیک کردن پشت تلفن با ما مانم هم شروع شده و کمتر دلتنگ می شم با چند تا خانواده ایرانی هم آشنا شدیم که به از شما نباشه خیلی گلن... خلاصه ملالی نیست به جز دوری از شما....مواظب خودتون باشید شاد باشید و امیدوار [ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 4:2 ] [ مریم ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||